X
تبلیغات
روان شناسی

روان شناسی

این وب برای ارتباط بیشتر با همکاران ودانش آموزان و تبادل اطلاعات ساخته شده است.

اثر تبلیغات بر انسان

سه نصیحت از گنجشک

حکایت کرده اند که مردی در بازار دمشق گنجشکی رنگین و لطیف به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازی کنند. در بین راه گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت : در من فایده ای برای تو نیست اگر مرا آزاد کنی تو را سه نصیحت می گویم که هر یک همچون گنجی است. دو نصیحت را وقتی در دست تو اسیرم می گویم و پند سوم را وقتی که آزادم کردی و بر شاخ درختی نشستم

مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده ای که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است به یک درهم می ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو

گنجشک گفت : نصیحت اول آن است که اگر نعمتی را از کف دادی غصه مخور و غمگین مباش زیرا اگر آن نعمت حقیقتا و دایما از آن تو بود هیچ گاه زایل نمیشد. دیگر آنکه اگر کسی با تو سخن محال و نا ممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن در گذر

مرد چون این دو نصیحت را شنید گنجشک را آزاد کرد

پرنده ی کوچک پر کشید و بر درختی نشست. چون خود را آزاد و رها دید خنده ای کرد. مرد گفت : نصیحت سوم را بگو. گنجشک گفت : نصیحت چیست ؟ ای مرد نادان ! زیان کردی. در شکم من دو گوهر است که هر یک ۲۰ مثقال وزن دارد تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر می دانستی که چه گوهر هایی نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمی کردی

مرد از خشم و حسرت نمی دانست که چه کند دست بر دست می مالید و گنجشک را ناسزا می گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت : حال که مرا از چنان گوهر هایی محروم کردی دست کم آخرین پندت را بگو

گنجشک گفت : مرد ابله ! با تو گفتم که اگر نعمتی را از کف دادی غم مخور.اما اینک تو غمگینی که چرا مرا از دست داده ای. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر اما تو هم اینک پذیرفتی که در شکم من گوهر هایی است که ۴۰ مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که ۴۰ مثقال گوهر با خود حمل کنم ؟! پس تو لایق آن دو نصیحت نبودی. سوم را نیز با تو نمی گویم که قدر آن نخواهی دانست

این را گفت و در هوا نا پدید شد

پند گفتن با جهول خوابناک تخم افکندن بود در شوره خاک

 

 

منبع: حكایت پارسایان   مؤلف:رضا بابایی

داستان جالبیست قصد من از آوردن داستان در این مقال بیشتر نصیحت دوم آن است یعنی:

اگر کسی با تو سخن محال و نا ممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن در گذر

دنیای این روزهای ما پر است از رنگ و لعاب و بزک و تنوع!!!!!!!!!آدم در انتخاب میمونه.

تبلیغات در دنیای امروز نقش بسیار موثری در زندگی تک تک ما دارد.ما خواسته و ناخواسته در چنبره تبلیغات پیدا و پنهان اسیریم و اگر هم الان سر بچرخانی تاثیرات آن را در جای جای زندگی خود می بینی.در دكوراسيون در لباس در لوازم آشپزخانه وووووو

اما آيا ما بايستي در انتخابمان بدون تفكر و صرفا بوسيله تبليغات عمل كنيم. و آيا اصلا بدون فكر عمل مي كنيم يا نه؟تجربه نشان داده كه واقعا همينطور است.يك اسباب بازي مفيد را بخري مورد استقبال قرار نمي گيرد ولي كافي است كه اين اسباب بازي به يك شخصيت كارتوني و يا فيلم مرتبط باشد آنوقت به درد خور بودن يا نبودنش اصلا مهم نيست.در تلويزيون و ماهواره بسياري از جنسهاي بنجول به ما قالب مي شود و ما آنها را مي خريم.ما حتي بسياري از حرفهاي محال را باور مي كنيم.مثلا تبليغاتي در مورد قرص هايافزايش قد.آنها را مي خريم و مي خوريم و منتظر افزايش قد حيرت آور خود مي مانيم.درست به مانند بچه اي كه لوبياي سحرآميز را باور مي كند.

برخي محققان و دانشمندان پيش‌بيني كردند كه در آينده نزديك حكومتها مي‌توانند با هزينه اندك و از طريق انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز، رفتار و خلق انسانها را كنترل كنند.

 

همواره يكي از آرزوهاي عوامل تبليغات و عمليات رواني دستيابي به ساز و كارهايي بوده است كه با بهره‌گيري از آنها بتوانند رفتار آماجهاي خويش را كنترل كنند. پيشرفتهاي حاصل در قلمرو علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي رفتار، عوامل عمليات رواني را به چنين هدفي نزديك ساخته است. امروزه آنان مي‌دانند كه برخي پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني قادرند هم بر ساختارهاي مغزي تأثير بگذارند، هم انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز را دستكاري كنند و هم هورمونهاي مترشحه از غدد درون‌ريز را تحت تأثير قرار دهند. به همين سبب، به نظر مي‌رسد در مقايسه با گذشته، مهار و كنترل مخاطبان بسيار آسان‌تر شده است و بيم آن مي‌رود كه روزي عوامل عمليات رواني با اندك هزينه‌اي بتوانند گروههاي وسيعي از مخاطبان را تحت انقياد خويش درآورند.

 

يكي از قلمروهاي تحقيقي نوين در علوم اعصاب و علوم رفتاري رابطه پيامها، روشهاي عمليات رواني با ساز و كارهاي مغزي - غددي است. محققان اين قلمروها با به سامان رساندن تحقيقات و مطالعات مختلف در صدد برآمده‌اند تا براي سؤالاتي نظير سؤالات زير پاسخي بيابند:

 

1ـ پيامهاي عمليات رواني بر كدام ساختارها و مراكز مغزي تأثير بيشتري برجاي مي‌نهند.

 

2ـ كدام نوع از پيامهاي عمليات رواني تأثير بيشتري بر مراكز مغزي برجاي مي‌گذارند؟

 

3ـ پيامهاي عمليات رواني از طريق كداميك از انتقال‌دهنده‌هاي عصبي تأثير خود را به نگرشها و رفتار مخاطبان اعمال مي‌كنند؟

 

4ـ پيامهاي عمليات رواني با كداميك از هورمونهاي مترشحه از غدد درون‌ريز ارتباط بيشتري دارند؟

 

محققان براي يافتن پاسخ اين سؤالات از دو دسته يافته بهره گرفته‌اند: يافته‌هاي حاصل از مطالعات كنترل شده آزمايشگاهي و يافته‌هاي مربوط به مطالعات پيشين كه در خصوص رابطه ساز و كارهاي مغزي - غددي و رفتار عرضه شده‌اند. در اين نوشتار نخست يافته‌هاي هر دو قلمرو مرور مي‌شوند، آنگاه چشم‌انداز آينده رابطه مغز و عمليات رواني ترسيم مي‌شود.

 

 

 

ساختارهاي مغزي دخيل در عمليات رواني و نوع پيامهاي مؤثر بر آنها

 

كارگزاران عمليات رواني همواره تأكيد ورزيده‌اند كه يك پيام عمليات رواني، زماني مي‌تواند اثرات سريع و ماندگاري بر مخاطبان برجاي گذارد كه داراي بار هيجاني شديدي باشد. منظور آنان از پيام داراي بار هيجاني آن است كه پيام عرضه شده بتواند هيجاناتي نظير ترس، وحشت، نفرت و يا شادي، شعف و وجد را در مخاطب برانگيزد.

 

عصب - روان‌شناسان (نوروپسيكولوژيستها) متخصص در عمليات رواني، براي تبيين يافته مذكور در سطرهاي بالا، توجه خود را معطوف ساختارهاي مغزي ساخته‌اند. يكي از آن ساختارها بادامه مغز است.

 

بادامه مغز كه از واژه يوناني amygdal به معني بادام گرفته شده، خوشه‌اي بادامي شكل است كه در بالاي ساقه مغز، نزديك انتهاي حلقه ليمبيك، قرار گرفته است. در هر يك از دو نيمكره مغز يك بادامه قرار دارد كه در طرفين سر جاي گرفته‌اند ، بادامه مغز به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل مي‌كند. به همين خاطر است كه گفته مي‌شود بدون بادامه مغز هيچ اشكي بر اثر غم ريخته نمي‌شود، (گلمن ترجمه پارسا، 1380، ص 40).

 

تحقيقات لودو (1994) نشان داده است كه بادامه مغز داراي آنچنان موقعيتي است كه مي‌تواند كل ساختار مغز را تحت كنترل خود درآورد. بر اساس يافته‌هاي او، محركهاي حسي،‌ كه از گيرنده‌هاي بينايي يا شنوايي صادر مي‌شوند، ابتدا به تالاموس مي‌روند سپس با استفاده از يك سيناپس منفرد، به بادامه مغز مي‌روند. به باور لودو اين نوع انشعاب به بادامه مغز اجازه مي‌دهد تا قبل از قشر جديد مخ شروع به پاسخ‌دهي نمايد.

news 1 toopfun.com  5 تکنولوژی که درچند سال آینده زندگی را متحول خواهند داد + عکس

 

يافته‌هاي لودو كمك شاياني به كارگزاران عمليات رواني نموده است. آنان براي سلب اراده مخاطبان و تسخير هيجاني،‌ آنچنان عاطفه و هيجان پيام خويش را افزايش مي‌دهند كه مخاطبان نادانسته و بدون تأمل و انديشه مبادرت به واكنشهايي مي‌كنند كه عوامل عمليات رواني در پي آنند. چه، به باور لودو وقتي شدت محركهاي حسي و پيامهاي هيجاني، زياد باشد «نظام هيجاني متأثر از بادامه مغز مخاطبان، مي‌تواند مستقل از قشر جديد مخ عمل كند و در نتيجه آن، آنان بدون آگاهي و شناخت دست به اعمال خاصي مي‌زنند». به تعبير گلمن (1995) «هر چقدر برانگيختگي بادامه شديدتر باشد، تأثير پيام شديدتر است» (ص 13).

 

فرانكين (2002) نيز ادعاي گلمن و لودو را مورد تأييد قرار داده است. به باور او پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني موجب تقليل كاركرد كرتكس مغز مي‌شوند. چه، در برخي شرايط مخاطبان عمليات رواني به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه گويي «مغز آنان فاقد كرتكس است».

 

كينگ (2003) در تحليلي كه پيرامون عمليات تبليغات انتخاباتي امريكا انجام داده است مدعي شده است كه كارگزاران تبليغات رواني و عمليات رواني امريكا پيامهاي خود را، به ويژه در تبليغات چهره به چهره، به گونه‌اي عرضه مي‌كنند كه مخاطبان به هيجان آمده را عاري از كرتكس مي‌سازد. به باور او، پيامد اين‌گونه تبليغات وقوع هيستري جمعي است.

 

به باور بلاك من و واكردين (2001) در هيستري جمعي، آدمها به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه گويي دچار نوعي ديوانگي فراگير شده‌اند. كينگ تأكيد كرده است كه صداي مهيب موسيقي، رقص نور و ساير روشهايي كه به هنگام تبليغات انتخاباتي صورت مي‌گيرد شدت واكنشهاي هيستريك را به اوج مي‌رساند. كينگ اين‌گونه اقدامات دستگاه تبليغاتي امريكا را به اقداماتي تشبيه كرده است كه برخي از قبايل ابتدايي افريقا، بر اثر اعتقادات خرافي، بدان مبادرت مي‌ورزند. مطالعات مردم‌شناسان نشان داده است كه آن قبايل در برخي مراسم آييني خود با نواختن مكرر بر طبل، برخي آماجهاي خود را تا سرحد كولايس (فروپاشي) رواني پيش مي‌برند.

 

سارجنت، عصب‌شناسي كه مطالعات او در مورد فيزيولوژي تغيير عقيده بر اثر تبليغات و شست‌وشوي مغزي اشتهار جهاني دارد، آثار فيزيولوژيكي و مغزي پيامهاي تبليغاتي را مورد تأييد قرار داده است. او تأكيد كرده است: اكنون بيش از پيش مشخص شده است كه امواج الكتريكي مغز انسان نسبت به محركات ديتميك حساس است. از ميان عوامل تحريكي مي‌توان موسيقي و نور را نام برد. حتي در مواردي با بعضي از سرعتهاي ريتم مغز، مي‌توان در كاركرد مغز ناهنجاري ايجاد و حتي مي‌توان مبادرت به ايجاد حالات انفجاري در مغز كرد (سارجنت، ترجمه بهزاد و صالحي، 1372، ص 157)

 

فرانكين (2002) نيز همانند سارجنت، بر اين باور است كه با به هيجان در آوردن شديد مخاطبان مي‌توان ميزان تلقين‌پذيري آماج را به شدت افزايش داد. او نيز در تبيين اين ابعاد، تبييني همانند تبيين لودو (1994) به دست مي‌دهد. به تعبير ديگر،‌ فرانكين نيز معتقد است كه هيجاني ساختن آدميان موجب مي‌شود تا رفتار و واكنش آنان تحت انقياد بادامه مغز درآيد.

 

پاره‌اي از محققان عصب‌شناس نيز پا را از اين فراتر گذاشته و معتقدند كه پيامهاي تبليغاتي داراي بار هيجاني شديد به ويژه اگر به صورت جمعي عرضه شوند، قادرند بر مراكز درد مغزي نيز تأثير بگذارند. اين محققان معتقدند گاهي كارگزاران تبليغات آنچنان مخاطبان را رام مي‌سازند كه آنان جراحات شديدي برخود وارد مي‌سازند بدون آنكه دردي را حس كنند. اين عصب‌شناسان تأكيد مي‌كنند كه در چنين شرايطي مراكز درد مغزي از فعاليت باز مي‌ايستند. (ميرز، 2000)

 

سارجنت نيز پيش‌تر شواهدي ارائه داده است كه همانند ادعاهاي اخير فرانكين و ميرز انكارناپذير به نظر مي‌رسند. او در تأييد فرضيه افزايش تلقين‌پذيري به دنبال واكنشهاي هيجاني بر اثر ناكارآمد شدن مراكز عالي مغز از واكنشهاي توده‌اي در برابر اقدامات دستگاه تبليغاتي آلمان نازي ياد مي‌كند؛ «در آلمان پيش از شروع سخنرانيهاي هيتلر از سرودخواني ريتميك، دسته‌هاي مشعل‌دار و ساير روشهاي شبيه آن استفاده مي‌شد تا حالت تلقين‌پذيري هيستريكي در اجتماع ايجاد شود» (ص 206). او همچنين تأكيد كرده است كه خودكشيهاي دسته‌جمعي آييني شاهدي است در تأييد اين ادعا كه تبليغات شديد و هيجاني موجب از فعاليت باز ايستادن مراكز درد مغزي مي‌شود، به گونه‌اي كه قربانيان بدون آنكه دردي را حس كنند ضربات شديدي برخود وارد مي‌سازند.

 

مجد (1383) در تحليلي پيرامون تارانتيسم (اپيدمي هيجاني) معتقد است كه علت اصلي وقوع اين حالت كاهش كنترل مغز بر اثر فعاليتهاي تبليغاتي است. در چنين شرايطي گروهي از افراد بر اثر شنيدن صداي طبل، آواز، سخنرانيهاي تند و هيجاني و يا مبادرت كردن به حركات تند ريتميك، كنترل قشر مغزي خود را از دست مي‌دهند و مرتكب رفتارهايي مي‌شوند كه در شرايط عادي از آنان سرنمي‌زند. به باور مجد در چنين شرايطي ممكن است كه افراد آماج فعاليتهاي مذكور، دچار نوعي جنون شوند. اين جنون اغلب سرايت مي‌كند و بعدها ممكن است به صورت ناخواسته شيوه‌‌اي از اين‌گونه حركات مد شود. البته، مجد تأكيد مي‌كند كه تنها افرادي در برابر تبليغات كنترل قشر مغز خود را از دست مي‌دهند كه تلقين‌پذير هستند. البته نبايد فراموش كرد كه بسياري از افراد جامعه در زمره تلقين‌پذيران قرار مي‌گيرند. هرچند كه تلقين‌پذيري آنان از شديد تا خفيف در نوسان است .

 

به اعتقاد مجد مراسمي مانند چهارشنبه‌سوري،‌ كه در آن گروهي دور هم جمع مي‌شوند و به صورت دسته‌جمعي به خواندن سرود و پريدن از روي آتش يا به منفجر كردن ترقه مي‌پردازند، نوعي تارانتيسم است كه در آن عده‌اي به صورت موقت كنترل مغزي خود را از دست مي‌دهند و بي‌توجه به امر و نهي‌هاي مأموران واكنشهاي تند و خطرناك از خود بروز مي‌دهند. تبليغاتچيها نيز از اين آمادگي و استعداد ناخودآگاه مخاطبان براي بروز واكنشهاي تند و هيجاني، بهره‌برداري و آن را در جهت مقاصد خويش هدايت مي‌كنند.

 

از آنچه گفته شد مي‌توان نتيجه گرفت كه پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني با تأثير نهادن بر مراكز مختلف مغز، به ويژه بادامه مغز و مراكز احساسهايي همچون درد و لذت، موجب كاهش مهار كرتكسي مخاطبان آماج مي‌شود و در نتيجه آنان را براي انجام رفتارهاي معين، به ويژه رفتارهاي تند و هيستريك، برمي‌انگيزد. بنابراين، در پاسخ به سؤال آغازين اين نوشتار مي‌توان اذعان داشت كه پيامهاي حاوي بار هيجاني شديد، به ويژه هنگامي كه با آهنگ، موسيقي و حركات ريتميك گروهي همراه شوند، قادرند بر مراكز زير قشري مغز تأثير بگذارند و مانع از بروز رفتارهاي نشئت گرفته از مراكز عالي مغز، كه اغلب خردورزانه‌اند، شوند. اما، اثر پيامهاي عمليات رواني در سطح ساختارهاي مغزي محدود نمي‌ماند بلكه بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي (نوروترانسميترها) و هورمونهاي غدد درون‌ريز نيز تأثير مي‌گذارند. در سطرهاي زير يافته‌هاي مربوط به اين دو قلمرو مرور مي‌شوند.

 

 

 

تأثير پيامهاي عمليات رواني بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي

 

با كشف چند ناقل مهم شيميايي مغز در نيمه دوم قرن بيستم، برخي محققان و دانشمندان پيش‌بيني كردند كه در آينده نزديك حكومتها مي‌توانند با هزينه اندك و از طريق انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز رفتار و خلق انسانها را كنترل كنند. براي مثال بايلينسكي (1982) در كتابي تحت عنوان مهار خلق نوشت:

 

«دور از ذهن نخواهد بود كه روزي كشوري با اضافه كردن محرمانه و مخفيانه آنتي‌گونيست LRH (هورمون آزادكننده لوتينانيرنيگ كه موجب افزايش ترشح استروژن مي‌شود) در آب آشاميدني يا غذاي مردم كشور ، خرابكاري جنسي راه بيندازد و ميل جنسي و توليد نسل را در آنها تقليل دهد تا آنجا كه آن را به صفر برساند».

 

گرچه شايد پيش‌بيني بايلينسكي هرگز اتفاق نيفتد، اما امروز، باور بسياري از متخصصان علوم مغز و رفتار بر آن است كه بسياري از كنشهاي آدميان را مي‌توان از طريق بيست ناقل از دويست ناقل اصلي شيميايي مغز آنها تحت كنترل درآورد. از بين دويست ناقل شيميايي مغز، رابطه سروتونين، نورآدرنالين و اندروفين و دوپامين با پيامهاي عمليات رواني و نيز فنوني همچون محروميت حسي، بي‌خوابي و بمباران اطلاعاتي بيشتر مورد مطالعه قرار گرفته است.

 

سروتونين يك ناقل شيميايي است كه اساساً نقش بازدارنده‌اي در رفتار و توجه دارد. ترشح زياد اين ناقل مغزي موجب پديد آمدن ترس، وسواس، خشم فروخورده، غم و افكار خود سرزنش‌گرانه مي‌شود (گراهام، 1991). ثابت شده است كه نشر مستمر پيامهاي تراژيك، ترويج نااميدي، القاي بدبيني و ترسيم و تصوير جهان به منزله صحنه مرگ و كشتار و خصومت، موجب افزايش ترشح اين ناقل شيميايي مي‌شود.

 

سيلبر (2003) ادعا كرده است خودكشي جمعي برخي گروههاي افراطي بر اثر تبليغات رهبران آنها ناشي از افزايش سطح سروتونين مغزي قربانيان است. او بر اين باور است كه با افزايش تبليغات يأس‌آور و ارائه پيامهاي دلهره‌آميز عليه نيروها و مردم آماج، مي‌توان آنان را دچار نوعي فلج رفتاري كرد و مانع از بروز هر نوع واكنشي در آنان شد. او تأكيد مي‌كند كه «به نظر مي‌رسد قدرتهاي بزرگ در پي آن‌اند تا براي غلبه بر جهانيان به روشهايي دست يابند كه سريع‌تر بتوانند ميزان ترشح سروتونين مغزي آنان را به نقطه پيك (اوج) برسانند» (ص 139).

 

اما، افزايش ترشح نورآدرنالين تأثيري متفاوت از ترشح سروتونين برجاي مي‌گذارد. افزايش ترشح اين ماده موجب برانگيختگي شديد، تكانشگري (واكنشهاي انفجاري)، خطرجويي و رفتارهاي خشونت‌آميز مي‌شود (گراهام، 1991)، به همين سبب، زماني كه عوامل عمليات رواني در پي آن هستند تا مردم يك كشور را عليه نظام سياسي‌اشان برانگيزند به دنبال روشهايي مي‌گردند كه سطح ترشح اين ماده را در مغز آنان فزوني بخشد. سيلبر (2003) معتقد است كه بمباران مخاطبان با استفاده از پيامهاي حاوي خشونت، كشتار،‌ قتل و نيز با نشان دادن صحنه‌هاي خون، غارت و بهره‌گيري از رنگهاي قرمز و زرد مي‌تواند سطح ترشح نورآدرنالين مخاطبان را افزايش دهد. او تأكيد مي‌كند كه با افزايش سطح ترشح نورآدرنالين، مهار مخاطبان دشوار مي‌شود. از همين روي، به اعتقادي، بسياري از كنشهاي خشونت‌آميز جمعي ناشي از تبليغات گروهي را مي‌توان به سطح ترشح نورآدرنالين نسبت داد.

 

رابطه پيامهاي هيجاني با ترشح مواد شيميايي مغز نيز از نظر محققان دور نمانده است. آنان نشان داده‌اند كه علت اصلي اثرگذاري سريع پيامهاي داراي هيجان شديد آن است كه بر ناقلان شيميايي مغز تأثير انكارناپذيري بر جاي مي‌گذارند. مك‌گاف(زيست روان‌شناس مشهور دانشگاه كاليفرنيا) معتقد است: «موضوعاتي كه ما را هيجاني كنند بهتر و بيشتر به خاطر سپرده مي‌شوند. چون هيجان موجب ترشح مجموعه‌اي از مواد شيميايي نظير نورابي نفرين و وازوپرسين مي‌شوند. اين مواد مستقيماً بر مغز تأثير مي‌گذارند.

 

پيامهاي تبليغاتي بر اندورفينهاي مغزي نيز تأثير مي‌گذارند. سيلبر (2003) معتقد است حكومتهايي كه در پي بي‌تفاوت ساختن مردم خويش در برابر تصميمات و رفتارهاي خود هستند، از آن دسته از شگردهاي رواني - اجتماعي استفاده مي‌كنند كه موجب افزايش ترشح اندورفينهاي مغزي در مردم مي‌شوند. اندورفينها تركيبات شيميايي طبيعي مغز هستند كه ساختمان مولكولي آنها شبيه مورفين است. اين ناقلان شيميايي به منزله مسكنهاي پر اثري عمل مي‌كنند كه سطح نشاط و خوش‌بيني را افزايش و ميزان ترديد و بدبيني را كاهش مي‌دهند (گراهام، 1991).

 

به باور آرجل (2002) انتشار پيامهاي حاوي شادي و نشاط و نيز برگزاري كارناوالهاي شادي موجب افزايش سطح آندورفين مغزي در مخاطبان مي‌شود. شايد به همين خاطر است كه در تبليغاتهاي انتخاباتي، نامزدها و طرفداران آنان مبادرت به راه‌اندازي چنين كارناوالهايي مي‌كنند. چه، آدميان هنگامي كه در اتمسفر رواني مثبتي قرار دارند حتي با استفاده از پيامهاي حاوي استدلال ضعيف نيز مي‌توان آنان را براي انجام يك كنش يا خريد يك كالا مجاب ساخت .

 

نيازي به ذكر دليل نيست كه در اردوگاههاي اسرا و زندانهاي سياسي بهتر از هر جاي ديگري مي‌توان به دستكاري ناقلان شيميايي مغز قربانيان پرداخت. در زندان با بهره‌گيري از روشهايي نظير محروميت حسي، اعمال بي‌خوابيهاي مكرر و طولاني، ايجاد استرس و مانند آن مي‌توان آنچنان ترشح ناقلان شيميايي مغز را دچار اختلال ساخت كه قرباني از انجام هر رفتار ارادي باز بماند. سارجنت (ترجمه بهزاد و صالحي 1372) از مواردي ياد مي‌كند كه در زندانهاي دوران استالين در شوروي سابق و موسوليني (در ايتاليا) واكنشهاي شيميايي مغز زندانيان كاملاً معكوس شده بود. به باور گراهام (1992) در محروميت حسي، آشفتگي شديدي در ترشح دوپامين مغزي پديد مي‌آيد به گونه‌اي كه فرد دچار اختلالات ادراكي نظير توهم، هذيان و ... مي‌شود.

 

هورمونهاي ترشح شده از غدد درون‌ريز از حملات عوامل عمليات رواني مصون نمانده‌اند. تحقيقات نشان داده است كه حتي محركهاي زيرآستانه‌اي قادرند بر هورمونها تأثير بگذارند. منظور از محركهاي زيرآستانه‌اي محركهايي هستند كه در لابه‌لاي محركهاي ديگر گم مي‌شوند و فرد بدون آنكه از آنها آگاه شود تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرد. روان‌شناسان چنين حالتي را ادراك بدون آگاهي نام نهاده‌اند. منظور از اين اصطلاح آن است كه ارگانيزم در برابر محركهايي از خود واكنش نشان مي‌دهد كه به صورت هشيارانه از آنها آگاه نشده است (پروس، ترجمه جعفري و كديور، 1372).

 

لوين (1986) از آزمايشي ياد كرده است كه در آن آزمودنيها تحت تأثير محركهاي برانگيزاننده هورمونهاي جنسي قرار گرفته‌اند بدون آنكه آن محركها را ادراك كنند. در آن آزمايش چند تصوير برانگيزاننده جنسي در لابه‌لاي تصاوير متعدد ديگري قرار داده شد و با استفاده از دستگاه تصويرافكن (تاكيستوسكوپ) به آزمودنيها نمايش داده شد. در پايان آزمايش مشخص شد كه سطح برانگيختگي جنسي آزمودنيها به صورت معناداري افزايش يافته بود در حالي كه آنان منكر ديدن هر نوع تصوير جنسي شدند البته، هورمونهاي جنسي تنها هورمونهايي نيستند كه تحت تأثير محركهاي تبليغاتي و عمليات رواني قرار مي‌گيرند، بلكه هورمونهاي ديگري نظير آدرنوكورتيكوتروپين (Actlt) كه از غده هيپوفيز مغز ترشح مي‌شود، نيز تحت تأثير محركهاي تبليغاتي قرار مي‌گيرند و به نوبه خود كم و زياد شدن آنها بر رفتار مخاطبان تأثير مي‌گذارد.

 

 

 

نتيجه‌گيري

 

از آنچه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه:

 

1- امروزه عوامل تبليغات و عمليات رواني با آگاهي از ساختار مغز و ساز و كارهاي عصبي - غددي، پيامهاي خويش را به گونه‌اي طراحي و عرضه مي‌دارند كه مخاطبان ندانسته تحت تأثير آن قرار گيرند.

 

2- مهم‌ترين ساختار مغزي مرتبط با عمليات رواني بادامه مغز است. يافته‌هاي تحقيقي نشان داده است كه تصاوير، پيامها و حركات داراي بار هيجاني شديد بر بادامه مغز تأثير جدي بر جاي مي‌گذارند و مانع از تأمل و تدبر مخاطبان براي واكنش در برابر آن‌گونه محركها مي‌شوند.

 

3- عوامل عمليات رواني بيش از هر چيز علاقه‌مندند كه مغز مخاطبان را تحت كنترل خويش درآورند. اين بدان معنا است كه آنان سناريوي عمليات رواني خويش را به گونه‌اي تدوين و اجرا مي‌كنند كه موجب مهار كرتكس مخاطبان مي‌شود.

 

4- بسياري از پيامهاي (اعم از تصاوير،‌ گفته‌ها، نوشته‌ها و ...) عمليات رواني مي‌توانند بر ناقلان شيميايي (نوروترانسميترهاي) مغزي تأثير بگذارند. اين انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي نيز تأثير انكارناپذيري در كنترل و هدايت رفتار دارند.

 

5- امروزه عوامل عمليات رواني آنچنان خبره شده‌اند كه مي‌توانند محركهايي را در سطح ناهشيار مخاطبان عرضه دارند در نتيجه مخاطبان بدون آگاهي از حضور محركها تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرند. اين‌گونه محركها اغلب تأثير خود را از طريق هورمونهاي غدد مترشحه داخلي بر فرد بر جاي مي‌گذارند.

 

6- به نظر مي‌رسد عوامل عمليات رواني اميدوارند كه با پيشرفت روزافزون علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي غدد درون‌ريز،‌ به ساز و كارهايي دست يابند كه با سهولت بيشتري بتوانند روحيه، انگيزش و رفتار مخاطبان را تحت انقياد خويش درآورند، اما، آيا آنان به چنين ساز و كارهايي دست خواهند يافت؟ پاسخ اين سؤال را بايد در نوشتاري ديگر پي گرفت.

 

 

 

منابع:

 

1) سارجنت، ويليام (1372)؛ شست‌وشوي مغزي؛ (ترجمه فرخ بهزاد و ايراندخت صالحي) تهران: انتشارات صدوق.

 

2) پروين، لارنس (1372)؛ روان‌شناسي شخصيت؛ (ترجمه محمدجعفر جوادي و پروين كديور) تهران: مؤسسه فرهنگي رسا.

 

3) جنسن، ‌اديك (1383)؛ مغز و آموزش؛ (ترجمه ليلي محمدحسيني و سپيده رضوي) تهران: وزارت آموزش و پرورش.

 

4) گلمن، دانيل (1380)؛ هوش هيجاني؛ (ترجمه نسرين پارسا) تهران: انتشارات رشد.

 

5) مجد، محمد (1383)؛ تارانتيسم از نگاه روانپزشكي؛ همايش سالانه روانپزشكي.

 

 

 

منبع:sciens.org

 

يكي از بدبختي هاي جامعه ما محصولات چيني است  كه با كيفيت هايش ئر بازار آمريكا و اروپاست و بنجولش نصيب ماست.

گاهي بايد تحقير شويم تا رفتار خود را عوض كنيم و من مي خواهم با آوردن داستان زير به اين مهم برسم.

 

 

سخنان یک بازرگان چینی درباره ایرانیان‎

 

وقتی یک بازاریاب چینی ایرانیان را گرد مغز! می خواند ...

 

مطلب زیر ترجمه ی متنی است که تجربیات تجارت یك بازرگان چینی از طریق سایت www.alibaba.com (سایت تجاری چین) را بیان می کند که در وبلاگش تحت عنوان "مبحث بازاریابی موفق چینی و آموزش تجارت بازاریابان تازه کار چین" نوشته است که خواندنی و جالب است :

 

من تاجری بودم كه نماد شانس چین گره گشای زندگیم شد. هنگامی که نماد شانس چین را خریداری کردم (پاراوان تزئینی با طرح پاندا و بامبو)، بزرگترین پورسانت فروش سال 2010 خود را كسب كردم. آن هم در زمان افت شدید فروش در بازار و در زمانی كه قبل از آن برای پرداخت هزینه های تحصیل پسر بزرگم دچار سختی و مشکلات بسیار شده بودم.

 

در آن زمان فردی ایرانی تبار که خود را علیرضا معرفی می کرد برایم آدرس یک سایت ایرانی را ارسال نمود. این سایت اقدام به فروش دستگاه "ایربراش air brush" آرایشی تولید کشور امریکا را نموده بود. آدرس سایت را در اینترنت سرچ کردم. یک سایت فارسی زبان بدسلیقه بود، سایت را با ترجمه افتضاح گوگل ترجمه کردم. محصولات ایربراش سطح بالا با مارك تجاری آمریكائی "DIN AIR" امریکا را عرضه کرده بود.

مشتری ایرانی از من خواست تا محصولات این سایت را به صورت انبوه برایش کپی كنم و البته قبل از آن برایش برآورد هزینه کنم تا بتواند با آن رقابت کند. به او فهماندم که کپی برداری از این محصولات کار آسان و ارزانی نیست! و گفتم که شرکت ما تولید کننده پمپ های باد مینیاتوری است. وی اعلام کرد که مردم ایران محصولات مینیاتوری را ترجیح می دهند. به او گفتم: منظورم از پمپ باد مینیاتوری پمپی است كه برای محصولات آکواریوم و اکسیژن محلول در آب استفاده می شود و برای آبزیان آکواریوم آب شیرین و آب شور كاربرد دارد نه برای ایربراش آرایشی.

 

تاجر ایرانی پرسید: آیا پمپ باد شما باد تولید می کند؟ به او گفتم البته باد کم تولید می کند و حتی برای او با اکسپرس پست یک دستگاه نمونه ارسال کردم و او پس از دریافت از من خواست برای او 1000 عدد از آن دستگاه را به عنوان دستگاه برنزه بدن تغییر نام و ثبت سفارش دهم.

وقتی به او گفتم طبق قراردادهای تجاری باید روی دستگاه کلمه ماهی ثبت گردد، وی از من درخواست ثبت نام ترکیبی بدن ماهی را نمود. به او گفتم مردم کشورت معنی کلمه ماهی را نمی دانند؟ او پاسخ داد مردم ایران مغزشان گرد است و اسیر تبلیغات خوب هستند. اینگونه بود که اولین سری دستگاه باد آکواریوم با نام بدن ماهی! BODYFISH با درج كلمه ساخت بریتانیا (مثلا این دستگاه را بریتانیا ساخته بود) را به کشور دبی و از آنجا به ایران انتقال دادیم. درحالی که تقریبا مطمئن بودم این تجارت برای علیرضا ناکام خواهد بود و حتی قالب های شابلون را در انبار راکد بایگانی نمودیم.

 

در کمال ناباوری پس از گذشته 2 ماه علیرضا با کمپانی تماس و درخواست تولید مجدد 100.000 نسخه جدید داد! علیرضا یك سایت هم راه انداخت و تبلیغات در ماهواره را شروع كرد. تلویزیون و تبلیغات كارش را خوب انجام داد و مردم فارسی زبان را اسیر خرید پمپ بادهای 25 دلاری در قبال دستگاه برنزه کننده ایربراش کرد. علیرضا درآمد بسیاری برای خود و شرکت من كسب نمود. آن روز بود که نادانی ایرانی های فارسی زبان را با خانواده ام جشن گرفتیم و من هم به شما پیشنهاد می کنم در خصوص آغاز روابط تجاری بلند مدت و مذاکره ای مستقیم با آن کشور اقدام نمایید. از این رو که تجارت با مردمی که مغز گرد دارا هستند بسیار مفید است و امکان رشد مالی برای بازاریاب های فروش همه محصولات فعال می باشد.

 

با ارسال این متن برای هموطنان عزیزمان بفهمانیم، هر آنچه در ماهواره پخش می شود و یا در اینترنت تبلیغ آن می شود و یا حتی در کتاب ها و مجلات چاپ می شود الزاما درست نیست! و هیچ ارزانی بی دلیل نیست! به راستی چرا باید یك نفر بتواند پمپ باد آکواریوم را به جای دستگاه ایربراش به مردم کشورمان قالب کنه! واقعا چرا؟!

چرا هنوز دمپائی و كفش برای بلند كردن قد را تبلیغ میكنند و فروش سرسام آوری هم دارد؟؟!! چرا هنوز كمربند لاغری را تبلیغ میكنند و برای خریدنش هجوم می آورند؟ چنانچه یكی از شركتها روزانه نزدیك به 1800 كمربند لاغری میفروشد و آمار فروش كلی آن در دو ماه اول عرضه كالا نزدیك به 300000 عدد بوده است! و چرا نباید مردم ایران حداقل به مفهوم و علت نام گذاری BODYFISH توجه کنند؟!

 

با اطلاع رسانی به سایر هموطنان از سوء استفاده و کلاهبرداری بیشتر اون نامردی که مردم کشورمان را نزد یك چینی خوار و كوچك کرده، جلوگیری کنیم.

بدون هيچ حرف اضافه اي جمله زيباي داستان پرنده را تكرار مي كنم .بتشد كه كارگر افتد:

اگر کسی با تو سخن محال و نا ممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن در گذر

علي اصغر قائمي

سرگروه روان شناسي بابلسر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:17  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

فعالیت های گروه روان شناسی بابلسر 90-90

۱-تهیه برنامه عملیاتی

۲-بودجه بندی درس روان شناسی

۳-بررسی آماری سوالات کنکور

۴-فعالیت در مدارس به مناسبت هفته بهداشت روانی

۵-تهیه طرح درس روزانه

۶-تهیه پاورپوینت از فصل اول

-۷بازدید از مدارس

۸-جلسات هفتگی

۹-جلسات ماهانه

۱۰-طراحی نمونه سوال

11-مقاله بهداشت روان

12-مقاله جذابیت فردی

13-مقاله خطاهای قضاوت.قسمت اول(خطای همانندی)

14-مقاله جنگ و صلح

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 12:1  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

خطاهای قضاوت.قسمت اول(خطای همانندی)

مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” . زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟! ”

جبران خلیل جبران

اگر نیک به شعر خلیل جبران بنگری انگاری با زبون بی زبونی می گه فضولی نکن. در مورد دیگران بد قضاوت نکن یا  وقتی اینکاره نیستی  اصلا قضاوت نکن.

 

اما اما اما ذهن فضول ما بدون توقف از انعقاد نطفه تا زمانی که ریق رحمت را سر می کشیم به صورت مستدام چه در خواب و چه در بیداری در حال مکاشفه و فضولیست. تقریبا در مورد هر تجربه ای قضاوت می کند.چپ میریم.این خوبه.راست میریم.این بده.این درسته این غلطه.خلاصه اینکه از خروس خون تا بوق سگ هی این و آن را به مهمیز قضاوت خود به دار می کشد و یا از دار به زیر می آورد.

البته یه سری از افراد مثل املای نانوشته ، خنثی هستند و از خود آنچنان برداشتی ندارند.این دسته همیشه نظرات دیگران را بلغور می کنند.مثل اون یکی.

 

یکی رسید به اون یکی و گفت:الان روزه

اون یکی گفت:درسته

یکی دیگه گفت:الان شبه

اون یکی گفت:درسته

یکی دیگه رسید و گفت:مگه میشه هم شب باشه هم روز

اون یکی گفت:حرف شما هم درسته

 

 ذهن ما هنگام قضاوت گهگاهی دچار خطا می شود که دونستنش به از ندونستنشه.در حقیقت ذهن تنبل ما برای اینکه به راه سخت و پر پیچ و خم  قضاوت صحیح نیفتد،به خاکی می زند و از میانبر میرود.

 

درك اين ميان‌برهاي ادراكي به منظور تشخيص اينكه چگونه آنها باعث انحرافات اساسي در قضاوت مي شوند مي تواند مفيد باشد. به طور كلي مي توان آنها را به صورت زير دسته بندي كرد.[1]

_ خطاي همانندي: اغلب قضاوت كننده كشش بيشتري نسبت به افرادي دارد كه (مثلاً از لحاظ پيشه، تمايلات يا سرگرميها) با خودش همانند هستند .[2] اين تمايل در انسان ها وجود دارد كه افــرادي شبيه خود را دوست بدارند. اين مهم درعلوم رفتـــاري گاهي « اثر شبيه با من » ناميده شـــده است [3]

برخلاف نظر بعضی ها که معتقدند،آدمی دنبال کسی با خصوصیات متفاوت می گردد بایستی عرض شود که تحقیقات خلاف این موضوع را ثابت می کند.ما به صورت ناخودآگاه به افراد شبیه خود (از هر لحاظ)واکنش مثبت تری نشان می دهیم.

 در مورد عشاق هم همینطوره. عشاق مایلند یادآور شوند که چقدر با هم متفاوت اند: « من قایقرانی دوست دارم، اما او از کوهنوردی خوشش می آید.» «من در رشته مهندسی هستم اما او متخصص تاریخ است.» آنچه این عشاق نادیده می گیرند این است که هر دو فعالیت های بیرون از خانه را دوست دارند؛ و هردو حرفه ای هستند؛ هر دو دمکرات اند؛ احتمالا سه سال تفاوت سنی دارند و خلاصه اینکه توجیه بالا غلط است.[4]

 

 

در مورد نوجوان ها هم این چنین است.این دسته از موجودات فکر می کنند که  هیچکی مثل اونها نیست.آسمون تپیده و یه تحفه مثل اونها رو انداخته.تک تکند .از این رو گاهی در دنیای خودساخته، خود می خندند و خود می گریند و شاعرانه و رمانتیک خود را تنهای تنها در این بیابان می بینند.

 

بایستی به این دسته از موجودات دو پا عرض شود که :نخیر .اینجوریا هم نیست.اتفاقا مشترکات آنها با موجودات دیگر خصوصا والدینشان بسیار بسیار بیش از تفاوتهایشان است.

برخلاف تصور رایج مطالعات نشان می دهد که بین والدین و نوجوانان،توافق زیادی در مسائل سیاسی،مذهبی،تربیتی و عقاید شغلی وجود دارد.مثلا بسیاری از نوجوانان به همان کاندیدایی رای می دهند که والدینشان رای می دهند  یا همان اعتقادات مذهبی را دنبال می کنند که والدین خود دارند ولی والدین این تفاوت ها را کوچک و فرزندان آنها را بزرگ می بینند.[5]

تجربه ای که در مدارس دخترانه دارم این است که دخترها احساس می کنند که بیشترین اختلاف و تفاوت را با مادرشان دارند.اما اگر نیک بنگریم می بینیم که همین دختر ها در وقت عمل همان رفتاری را دارند که مادرشان داشت.

بنابر این در زندگی شبیه ترین افراد به ما خانواده ما هستند .لذا ما مورد مناسبی برای قضاوت در مورد خانواده خود نیستیم. یا حد اقل اینکه اینکار بسیار سخت است.

تا حالا شنیدی که هر کسی دنبال همزاد خودش می گردد؟در جوونیام فکر می کردم که این همزاد من اگر روزی با من روبرو شود در همان نگاه اول میخکوب هم خواهیم شد و عاشق هم.این تمایل تقریبا در همه ما وجود دارد و نشان دهنده این است که ما نسبت به کسانی که هر جوری شبیه ما هستند ،تمایل داریم و چون اینچنین است نمی توانیم قضاوت درستی در مورد آن داشته باشیم.من روان شناس نمی توانم مشاور خوبی برای خانواده و دوستانم باشم درست به همین دلیل.چون همانندی های زیادی با هم داریم.همچنانکه یک پزشک نمی تواند با تمام تخصصی که دارد برای بچه اش طبابت درستی انجام دهد به همین دلیل و لذا آن را به همکارش ارجاع می دهد.همینطور داوری مسابقه فوتبال.هیچگاه وقتی دو کشور با هم مسابقه می دهند،داور را از یکی از دو کشور انتخاب نمی کنند.بلکه از کشور ثالث می گیرند.درست به همین دلیل.

پایان قسمت اول

علی اصغر قائمی



[1]  (Robbins, 1998, P.364) .

[2] (Anderson , and, et.al, 1994 P.51) .

[3] (Baron and Greenberg, 1990, P.133).

[4] زمینه روان شناسی،هیلگارد

[5] روان شناسی سوم انسانی.ص 66

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:25  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

جاذبه میان فردی

بعد سالها وب گردی و وبلاگ داری رفتم ببینم چه مطالبی بیشتر از همه نظرها را به خود جلب کرده تا یه صحبت دیگه ای در مورد آن بکنم.

در حوزه روان شناسی مقاله چگونه یکی را فراموش کنیم و در حوزه اجتماعی رانت خواری بیشترین بازدیدها و نظردهی را داشته اند.

سالها پیش همچنانکه در خود عشق مشکل داشتند در ترک آن نیز سوالات زیادی می شد .این شد که قلم به دنیای مجازی زدم و مقاله ای در چگونه یکی را فراموش کنیم نوشتم.بحث برانگیز شد یکی می گفت "دستت درد نکنه،به درد ما خورد" یکی هم گفت:"چطور می تونم این لندهور را در این حالت هایی که گفتی فرض کنم.نمی شود." یکی هم گفت:"خاک تو سرت"

نمونه هاش را ببینید:

 

همینجا از همه کسایی که کمک بیشتری خواستند،عذر می خواهم چرا که برای کمک بیشتر ارتباط تخصصی تری می خواهد که بنده نه وقتش را دارم و نه حالش را لذا چون دست من کوتاه و خرمایی که شما باشید بر نخیلید بایستی کمک تخصصی تری را نزد یک روان شناس یا مشاور بگیرید.اگر دسترسی به اینها ندارید و یا پولش را ندارید از دوستانی که سرشان به تنشان می ارزد،کمک بخواهید.

امروز می خواستم در مورد خود عشق صحبت کنم اما بهتر دیدم به ریشه عشق بپردازم تا شما بیشتر در مورد این گیاه(ashagha (که مثل چسب به انسان می چسبد بهتر بدانید.بزن بریم..........

جاذبه میان فردی[1]

اینکه از یکی خیلی خوشمون بیاد به چند مورد بستگی دارد:


 

 

جذابیت جسمانی


اگه آدمهای زشت بدشون نیاد بایستی عرض شود که تیپ و قیافه آدمها خیلی تو این قضیه دخیله.البته یه سری از محققین [2]یه جورایی خلاف این را می گویند.عقیده آنها اینه که :منصفانه نیست که از جذابیت جسمانی به عنوان معیاری برای دوست داشتن کسی استفاده شود.این گروه از محققین می گویند که:در واقع زمینه یابی های انجام شده در طول چند دهه نشان داده است که مردم در دوست داشتن دیگران برای جذابیت جسمانی رتبه مهمی قایل نمی شوند.[3]


اما تحقیقات خیلی ها عکس این را نشان می دهد و با اجازه شما بنده هم معتقدم،جذابیت جسمانی هم در برخورد اولیه و هم در ادامه آن نقش بسیار تعیین کننده ای دارد.

گروهی روانشناس نوعی برنامه «رقص کامپیوتری» راه انداختند که در آن دانشجویان مرد و زن به طور تصادفی با هم زوج شده بودند. در فاصله ی تنفس برنامه، هر شرکت کننده در پرسشنامه ای بی نام، زوج خود را ارزیابی می کرد. به علاوه آزمایشگران برای هر شرکت کننده چند نمره ی آزمون شخصیت به دست آورند و علاوه بر آن، تخمین مستقلی از جذابیت او. نتایج نشان داد که تنها جذابیت جسمانی شخص در میزان دوست داشته شدنش نقش ایفا می کرد. هیچیک از مقیاسهای هوش، مهارت اجتماعی یا شخصیت با دوست داشتنی بودن ارتباطی نداشت. این آزمایش بارها تکرار شد و در همه ی این موارد، نتایج مشابه با نتایجی بوده که هم اکنون توضیح داده شد.

اما چرا جذابیت جسمانی تا این درجه مهم است؟

بخشی از علت در این واقعیت نهفته است که موقعیت اجتماعی و عزت نفس ما هنگامی که همراه شخص جذابی هستیم افزایش می یابد. هم مردان و هم زنان وقتی با شخص جذاب و خیال انگیزی همراه باشند، دیگران آنها را خواستنی تر در رتبه بندی می کنند تا وقتی که با شخص غیرجذاب همراه باشند. اما وضع وارانه اینکه هم مردان و هم زنان وقتی همراه با بیگانه ی جذاب تر از خودشان دیده شوند، از لحاظ خواستنی تر بودن در رده پایین تری رتبه بندی می شوند.این همان  قانون تاثیر متن در ادراک است.اگر قد متوسطی داشته باشی و با بلندان باشی کوچک و با کوتاهان باشی، بلند نشان می دهی.لذا اگه می خواهی زیبا به نظر برسی و جلب توجه کنی با نازیباتر از خودت قدم بزن.

 ظاهرا رتبه بندی بینندگان از هر شخص تحت تاثیر مقایسه ی او با همراهش قرار می گیرد. این اثر در تحقیقات دیگری نیز به اثبات رسیده است. مثلا دانشجویان مرد پس از تماشای تلویزیونی از زنی جوان و زیبا و همچنین مردها و زنها پس از تماشای عکس زنی بسیار جذاب، عکس زنی با زیبایی متوسط را در رده های پایین تری رتبه بندی کردند(کندریک گاتی یرز،1980).[4]

خوشبختانه برای نازیبابان هم امیدهایی وجود دارد. نخست اینکه جذابیت جسمانی ظاهرا وقتی که شخص همسر دایمی برمی گزیند اهمیت کمتری پیدا می کند. چندین عامل دیگر هست که می تواند به نفع افراد غیر جذاب در کار باشد. [5]دیگر اینکه به اعتقاد من زیبایی یک امر نسبی است و هر فردی با هر تیپی  می تواند خود را خواستنی کند.نمونه اش یکی از هنرپیشه های معروف سینما به نام همفری بوگارت.که یکی از همبازی هایش می گفت:نمی دانم چطور می تواند یک همچه مرد زشتی اینقدر جذاب باشد.

شما بایستی در خلوت بهترین ژست ها را امتحان کنی و در بیرون آن را اجرا کنی.نوع خندیدن حرف زدن نگاه کردن،راه رفتن و لباس پوشیدن می تواند در جذابیت انسان بسیار تعیین کننده باشد.

البته از حق نگذریم اینجور که معلومه  دنیا را اکثرا آدمهای معمولی و زشت هستند که تغییر می دهند اکثر دانشمند ها قیافه آنچنانی نداشته اند وشاید به خاطر "مکانیزم دفاعی جابجایی" انسانی که ریخت و قیافه ندارد سعی می کند با کارهای دیگه نقص خودش را جبران کند.

 

مجاورت

"از دل برود هر آنچه از دیده رود."

این ضرب المثل به خوبی اصل مجاورت را نشان می دهد.آدمیزاد طوری طراحی شده که به افرادی که بیشتر با آنها سرو کار دارد علاقه بیشتری نشان می دهد.ستارگان تلویزیون و سینما هم هر زمان که سرو کله شان در فیلم و سریال بیشتر نمایان می شود ،محبوبیت بیشتری هم پیدا می کنند.اما همچین که کار کمتری انجام می دهند یواش یواش از دل ما هم می روند.

مجاورت: بررسی 5000 جواز ازدواج در فیلادلفیا در دهه ی 1930 نشان داد که یک سوم از این زوجها در فاصله ی حداکثر پنج خیابان از یکدیگر زندگی کرده اند.[6] تحقیقات نشان می دهد که بهترین راه برای پیش بینی دوستی هر دو آدم این است که معلوم کنیم محل زندگی آنها چه قدر از هم فاصله دارد.  تحقیقاتی در خوابگاه های دانشجویی نتایج مشابهی به دست داده است. پس از پایان رسیدن یک سال تحصیلی، احتمال دوست شدن هم اتاقی ها دو برابر هم طبقه ای ها و احتمال دوستی هم طبقه ای ها دو  برابر ساکنان خوابگاهها به طور کلی است. البته مواردی هم هست که در آنها همسایه ها و هم اتاقی ها از هم بیزارند و به این ترتیب استثنای عمده در اثر دوستی افزایی مجاورت، در شرایطی روی می دهد که خصومت اولیه ای وجود داشته باشد.

اصل مجاورت را از منظر دیگری هم می شود دید و آن اینکه اگر از یکی نفرت داشته باشیم مجاورت شاید موجب نفرت بیشتر شود و همینطور اگر یکی را دوست داشته باشیم مجاورت دوستی را شدت می بخشد.

در تحقیقی برای سنجیدن این اثر هر بار یک آزمودنی در آزمایشگاه کنار آزمایشگری به انتظار می نشست که با آزمودنی یا خوشرفتاری می کرد، یا بدرفتاری، در مواردی که خوشرفتار بود. هرقدر نزدیکتر به آزمودنی می نشست آزمودنی بیشتر به او محبت پیدا می کرد؛ و در مواردی که بدرفتار بود، هرچه نزدیکتر به آزمودنی می نشست آزمودنی کمتر به او علاقه پیدا می کرد. به عبارت دیگر مجاورت تنها کاری که می کرد شدت بخشیدن به واکنش اولیه بود[7]. اما از آنجا که بیشتر مواجهه های اولیه بین خنثی ناخوشایند است، فراوان ترین نتیجه ی مجاورت مداوم، استقرار دوستی است.

 

کسانی که در موضوع های احساسی و عاشقانه معتقد به معجزه هستند ممکن است عقیده داشته باشند که برای هرکس جفتی کامل انتخاب شده که در جایی از جهان منتظر است تا پیدایش کنند. اگر این باور درست باشد، معجزه ی بزرگتر آن است که دست سرنوشت این جفت را در فاصله ی چند قدمی قرار داده است.

آشنایی. یکی از دلایل اصلی اینکه مجاورت ایجاد دوستی می کند این است که سبب افزایش آشنایی می شود، و در حال حاضر شواهد فراوانی موید این است که آشنایی به خودی خود یعنی صرف در معرض دید دیگران بودن- دوست داشتن را افزایش می دهد. این اثر آشنایی موجب دوست داشتن است. پدیده ای بسیار کلی است. مثلا موشهایی که مکررا در معرض آهنگ های موتزارت یا شوئنبرگ قرار می گیرند، به کارهای آهنگسازی که آهنگ های وی را شنیده اند بیشتر علاقه نشان می دهند و انسان هایی که به کرات در معرض شنیدن هجاهای بی معنا یا دیدن شخصیت های چینی قرار می گیرند. آن هایی را ترجیح می دهند که غالبا شنیده یا دیده اند. اثر مزبور حتی در شرایطی رخ می دهد که افراد ندانند بیشتر در معرض آن محرک ها قرارگرفته اند. در ارتباط با اثر حاضر تحقیقی است که در آن آزمودنیها در معرض عکس از چهره های مختلف قرار داده شده و سپس از آنها پرسیدند چه قدر ممکن است شخصی را که عکسش را دیدند دوست داشته باشند. آزمودنیها هر اندازه چهره ی معینی را بیشتر دیده بودند، به آن بیشتر اظهار علاقه کردند و گفتند فکر می کنند آن شخص را بیشتر دوست دارند. در نمایش هوشمندانه ای از اینکه آشنایی- موجب- دوست داشتن می شود، پژوهشگران از عکس زنان دانشجو نسخه های اصلی و تصویر آینه ای تهیه کردند. سپس این نسخه ها را به خود آن زنان، به دوستان، و به همسران آنها نشان دادند.

صاحبان عکس ها خودشان تصویر آینه ای عکس خود را به نسبت 68 در برابر 32 درصد ترجیح دارند اما دوستان و همسران آنان تصویر معکوس نشده را به نسبت 68 به 39 درصد ترجیح دادند[8]. می توانید حدس بزنید چرا؟ نتیجه گیری روشن است. اگر زیبا نیستید یا در برابر تحسین خود نسبت به کسی، تحسین متقابلی نمی بینید، پایداری کنید و صبر داشته باشید؛ مجاورت و آشنای قوی ترین سلاح های شما هستند.

 

شباهت

 

خیلی ها معتقدند که برای دوست داشتن بایستی با هم متفاوت بود و برای توجیه اعتقادشان از طبیعت الهام می گیرند.فی المثل قطب های همنام همدیگر را دفع می کنند.وووو

ولی آیا این حرف درست است؟حقیقت این است که نه نتیجه تحقیقات خلاف این را نشان می دهد.

 عشاق مایلند یادآور شوند که چقدر با هم متفاوت اند: « من قایقرانی دوست دارم، اما او از کوهنوردی خوشش می آید.» «من در رشته مهندسی هستم اما او متخصص تاریخ است.» آنچه این عشاق نادیده می گیرند این است که هر دو فعالیت های بیرون از خانه را دوست دارند؛ و هردو حرفه ای هستند؛ هر دو دمکرات اند؛ احتمالا سه سال تفاوت سنی دارند و خلاصه اینکه توجیه بالا غلط است. تحقیقات انجام شده از سال 1870 تاکنون این نتیجه گیری را تایید کرده است. بیش از 99 درصد از زن و شوهرهای امریکایی هم نژادند و بیشتر آنها دارای دین مشترک اند. به علاوه زمینه های آمار نشان می دهد که زن و شوهرها بسیار شبیه به هم هستند، نه تنها از نظر ویژگیهای جامعه شناختی – از قبیل سن، نژاد، مذهب، تحصیلات و طبقه بندی اجتماعی اقتصادی- بلکه از لحاظ ویژگی های روانشناختی نظیر هوش و ویژگی های بدنی قد و رنگ چشم و رنگ پوست. پژوهشی درباره زوجهایی که با هم دوست هستند نیز همین الگوها را یافته است و علاوه بر آن نشان داده این زوج ها از نظر نگرش هایشان در مورد رفتار جنسی و نقش های جنسیتی نیز به هم شبیه بودند. به علاوه زوجهایی که در آغاز تحقیق بیشترین شباهت را با هم داشتند احتمال بیشتری داشت که یکسال بعد هم هنوز با هم باشند. از جمله مسائل مربوط به بحث ها پیشین ما، یکی هم این یافته است که زوج ها از نظر جذابیت جسمانی نیز با هم همتا بودند. بی پرده بگوییم، افرادی برخوردار از جذابیت کمتر به دنبال جفتی با جذابیت کمتر می گردند زیرا انتظار دارند کسانی که از خودشان جذاب ترند طردشان کنند. در نتیجه بیشتر ما در نهایت به جفتی می رسیم که جذابیت او تقریبا به اندازه خودمان باشد.این قابل توجه کسانی است که از تیپ و قیافه خود دلگیرند.بالاخره تو این دنیای بی سر و ته یکی پیدا می شود که هم تیپ شما باشد و یادتان باشد و یادتان باشد و یادتان باشد که خودتان را تا آنجائی که جا دارد جذاب کنید.جذاب شدن لزوما لباس مارک دار و خراجی های آنچنانی نیست.ما می توانیم با یه خورده سلیقه و با کمترین خرج بیشترین بهره را ببریم و دیگه اینکه خودت را هر چه که هستی قبول کن و شاد باش

و اگر این جمله آرامت می کند بدان که حقیقت این است که در این دنیا همه چیز به عدالت تقسیم نشده.

در پست بعدی اگر حالی بود و جانی در مورد خود خود عشق خواهم گفت.

 

 



[1] Interpersonal attraction

[2] باس و برنز(1986) .هادسون و هویت (1981). تسرو برودی(1971). پرین (1921)

 

[3] زمینه روان شناسی ،اتکینسون  ص 618

 

[4] زمینه روان شناسی ،اتکینسون  ص 618

 

[5] زمینه روان شناسی ،اتکینسون  ص 618

 

[6] زمینه روان شناسی ،اتکینسون  ص 618

 

[7]) شین باوئر و شیاوو (1976

 

[8] نایت،1977 میتا ،درمر و

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 9:6  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

جنگ

این روزها اخبار ناخوش آیندی از بعضی جاها میشنوم که مثلا فلان کشور می خواهد به ایران حمله کند و از این حرفها.نمیخواهم در مورد این حرفها قضاوت کنم .اما متعجبم که چرا سایه جنگ هیچوقت ولمان نمی کند.چرا؟


خرداد 85 یه مقاله روان شناسانه در مورد جنگ نوشتم که نامه نگاری دو بزرگ علم فیزیک و روان شناسی(انیشتین و فروید) در مورد جنگ و آن زمان جنگ دوم جهانی بود.فکر می کنم این دو غول علوم فیزیک و روان شناسی خیلی بهتر از من در مورد این پدیده نظر خواهند داد..



در سال 1932 آلبرت اینشتین که تجربه جنگ جهانی اول را پشت سر خود داشت در نامه ای به زیگموند فروید[1] نگرانی خود را از وضع جهان بیان می کند.اینشتین انسان صلح دوست و به معنای واقعی جهان وطنی بود.به گفته او"هیچ صلح بدی وجود ندارد."اینشتین نگران این بود که با پیشرفت فن آوری که بسیاری از آنها را خود برای رفاه بشر بوجود آورده بود، در خدمت جنگ افروزی و بی عدالتی قرار گیرد.او به کمک همفکرانش قصد داشت تا نهادی بین المللی برای حل و فصل اختلافات بشر تاسیس کند تا به عدالت حکم نماید وحتی اگر به خاطر فشارهای کشور های قلدر و پر زور حقی ضایع گردد، باید توسط کشورهای ضعیف گردن نهاده شود.تا از جنگ و خونریزی جلو گیری شده و امنیت بشر حفظ شود.

او از فروید خواست تا نظر روان شناسی خود را درباره جنگ و انسان بیان کند.

فروید معتقد به غریزه زندگی(یا شهوانی)و مرگ بود.و در جواب خود کوشششهای اینشتین را برای بر قراری صلح تا حدودی بی ثمر دانست. او می گوید: «اما چنین آرامشی تنها در عالم نظر متصور است و در عمل وضعِ پیچیده ای پیدا می کند؛ چرا که اجتماع در آغاز دربرگیرنده افرادی با قدرت و امکانات نابرابر است.  مردان و زنان، پدران و مادران و فرزندان، و پس از جنگ و انقیاد، فاتح و مغلوب که به ارباب و بنده تبدیل می گردند. بنابراین حقوق اجتماعی مبین نابرابری موازنه قدرت می گردد. پایه های قوانین و برای قدرت حاکم گذارده می شود و فرودستان از حقوق کمتری برخوردار خواهند شد. از این پس دو حوزه در جامعه پدید می آید. یکی شامل افرادی از قدرتمندان که می کوشند محدودیت های قانونی موجود را نادیده گیرند و از حاکمیت قانون به حاکمیت مجدد زور بازگردند. دیگر کوشش مدام محرومان جامعه است به منظور دستیابی به قدرت بیشتر و تغییر قوانین موجود و همراه آن دسترسی به اصل برابری قانونی. جریان دوم به ویژه زمانی معنا و اهمیت پیدا می کند که در نهاد جامعه واقعاً خواست جابجایی قدرت پدید آید. این امر در لحظات تاریخی متعددی به وقوع می پیوندد. در این حالت، حقوق به تدریج خود را با موازنه قدرت جدید تطبیق می دهد. یا آنکه طبقه حاکم – آنچنان که اغلب اتفاق می افتد – تن به این دگرگونی نمی دهد و در صورت پافشاری طرفین، شورش و طغیان و جنگ داخلی (انقلاب) در می گیرد و همراه با آن برای مدتی قوانین ملغی و زورآزمایی تازه ای آغاز می شود که با جایگزینی نظم حقوقی جدیدی پایان می گیرد. با این همه تغییر قوانین حقوقی از راه های مسالمت آمیز نیز امکان پذیر است که مستلزم دگرگونی فرهنگی اعضا جامعه است. خاصه آنکه ضروریات، احتیاجات و نقطه نظرات مشترک که برخاسته از همزیستی بر روی کره خاکی است، حل اختلافات را تسریع می کند و امکان رفع صلح آمیز آن را مرتباً افزایش می دهد.

تاریخ متاسفانه بر نظر فروید صحه گذاشته است .بعد از گذشت دهها سال و با وجود تحقق نظریه انیشتین درمورد سازمان ملل .ما شاهد آن هستیم که حتی این نهاد مثبت بین المللی نیز در جلوگیری از جنگ و برقراری عدالت ناکام بو ده است. متأسفانه در سال های اخیر نیز سازمان ملل متحد به رغم تلاش های گسترده، قادر به حل اختلاف آمریکا و عراق از راه های مسالمت آمیز نبود و نه تنها مصوبات اجلاس عمومی، بلکه تصمیمات شورای امنیت این نهاد بین المللی نیز کاری از پیش نبرد و در مجموع قادر به ممانعت از جنگ نشد. در مورد مسئله ی فلسطین و اشغال این سرزمین نیز سازمان ملل و نهادهای وابسته به آن، بیش از پنج دهه است که به رغم ده ها مصوبه و تذکر، موفق به رفع اختلافات میان طرف های در گیر نشده اند.

البته اينشتين در آن زمان نیز در طرح نظراتش، به ناتوانی تشکیلاتی و موانعی که بر سر تحقق چنین نهادی قرار دارد، به خوبی واقف بود. از این روست که پرسش «چرا جنگ؟» را این بار با کارشناس دانش روانشناسی و پدیدآورندهء روانکاوی جدید در میان گذاشته است و راهکار جلوگیری از جنگ را نیز نزد او می جوید.

فروید معتقد است که اصولاً تضاد منافع میان انسانها با توسل به زور خاتمه پیدا می کند. این اصل در دنیای حیوانات نیز که انسان نباید خود را از آن جدا بداند، مصداق دارد. گو این که برای انسانها اختلاف عقیده نیز به تضاد منافع افزوده می شود. در آغاز و در زمانی که انسان ها به صورت گَله زندگی می کردند، زور بازو بود که تعیین می کرد چه چیز به چه کسی تعلق دارد و از اراده و خواست چه کسی در پیشبرد کارها باید پیروی کرد. قدرت بازو به زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد. پیروزی از آنِ کسی بود که بهترین اسلحه ها را در اختیار داشت و یا به بهترین وجه از آنها می توانست استفاده کند. با پیدایش اسلحه، برتری فکری جای زور بازو را گرفت. هدف اصلی جنگ این بود که طرف مقابل با خساراتی که به او وارد می شود و با از بین بردن نیروی او ، مجبور به چشم پوشی از خواست ها و دعوی های خود شود. این امر زمانی کاملاً به نتیجه می رسید که پیروزی پیاپی بر قدرت رقیب و به یا عبارتی، نابودی و کشتن او امکان پذیر می بود. این شیوه برای فاتح دو امتیاز در بر داشت: نخست آنکه دشمن امکان تجهیز مجدد نداشت و دیگر آنکه سرنوشت او مایه عبرت دیگران می گشت. افزون بر اینها، کشتن دشمن سبب ارضاء یکی از غرایز انسان است. البته نابودی دشمنِ مغلوب در تضاد با این اصل قرار دارد که با ارعاب دشمن می توان او را در خدمت خواست های خود مورد استفاده قرار داد. از این رو قدرتِ غالب به جای کشتن قدرتِ مغلوب، او را مقهور و مطیع خود می کند. به هر حال، می بینیم که منشاء پیدایش حاکمیت قدرت های بزرگ، زور صرف یا نیروی متکی به دانش آنهاست».

فروید معتقد است که امروز هم به رغم تغییر و تکامل شیوه های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است. البته این بار نیز زور با همان هدف و ابزار عمل می کند و خود را در مقابل کسانی که به مقاومت برخاسته اند، باز می یابد؛ تنها با این تفاوت که این بار زور شکل فردی ندارد، بلکه قدرتی اجتماعی است. زیرا شکست زور فقط از طریق اتحاد اجزا جامعه امکان پذیر است. این اتحاد موجد حقوقی است که در برابر ابراز قدرت فردی هر یک از افراد جامعه قرار دارد. اما گذار از زور به حقوق جدید، منوط به شرطی روانشناسانه است؛ و آن این که اتحاد همگانی می باید ثبات و تداوم داشته باشد. اگر هدف اتحاد فقط مبارزه با قدرتی برتر باشد و پس از پیروزی از هم پاشیده شود، کاری از پپش نرفته است. چون نیروی بعدی که خود را قویتر می یابد، می کوشد که حاکمیتی مبتنی بر زور برپا سازد و این دور باطل تا ابد تکرار خواهد شد. از این رو همبستگی اجتماعی همواره باید پابرجا بماند، سازماندهی گردد و قوانین و مقرراتی پدید آید که از استیلای مجدد زور جلوگیری کند. از همه مهمتر، نهادهایی استقرار و استقلال یابند که بر اجرای قوانین نظارت کنند. در چنین شرایطی، غلبه بر زور فردی و انتقال قدرت به مجموعه ای بزرگ که مبتنی بر پیوند احساسی اعضایش قرار دارد، امکان پذیر می گردد. در جامعه ای متشکل از عناصر متساوی الحقوق، روابط موجود بسیار ساده خواهد بود؛ چرا که قوانین این مجموعه، آزادی های فردی را تعیین و تضمین و تحدید می کند و از این طریق، همزیستی اعضای جامعه را ممکن می سازد.

در مقابل نظریه فروید رویکردها دیگری نیز وجود دارند که حرف های دیگری از روحیات انسان می زنند.معروف ترین آنها رویکرد" پدیدار شناختی"[2] مخصوصا شاخه ای از آن که "انسان گرا ها"[3] را شامل می شود،است.

این روان شناسان به تجربه های شخصی و درونی فرد، آن هم از دیدگاه یا منظر خود فرد توجه دارند.بر اساس این دیدگاه «انسان یک موجود آزاد و انتخاب گراست و توانایی رشد و خودشکوفایی[4] دارد.»[5]آنان قبول ندارند که رفتار را تکانه های ناهشیار کنترل می کنند.می گویند:ما بازیچه دست نیروهای خارج از کنترل خود نیستیم،بلکه اثر گذارانی هستیم که می توانیم سرنوشت خود را کنترل کنیم.ما سازندگان خود هستیم،چون هر یک موجودی آزادیم .آزاد برای انتخاب کردن و تعیین هدف . در اینجا مساله اراده آزاد  در برابر جبر گرایی مطرح است.نظرات این روان شناسان شبیه نظراتی است که توسط فیلسوفان وجودگرا[6]مانند کی یر کیگارد[7]،سارتر[8]،و کامو[9] عنوان شده است.[10] بر طبق این نظریه انسان بنده غرائض خود نیست .اینطور نیست که دو غریزه مرگ و زندگی سرنوشت انسان را رقم بزنند.

از نظر نگارنده  با وجود تاثیر غرائضی را که فروید مطرح کرده ، انسان نمی تواند اسیر صد در صد آنها باشد انسان خود مختار و تعیین کننده است. می تواند خوب باشد یا بد.انسان می تواند سرنوشت خود را تعیین کند و مجبور صد در صد سرنوشت خویش نیست.

گر نبود است اختیار این شرم چیست[11]

در نهایت اوست که مشخص می کنند چه کاری را بکند و چه کاری را نکند.در رفتار با مردم جانب عدالت را بگیرد یا نگیرد .روش زندگی خود را طوری طرح کند که باعث رنج و عذاب دیگران شود[12]یا موجب خیر برای دیگران باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 11:30  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

بهداشت روانی

بهداشت روانی

 

به بهانه هفته بهداشت روانی قصدم این شد تا یک شمای کلی از بهداشت روان به دست دهم.

رفتار موجود تابع تمامیت وجود ماست،بدین معنی که روان تابع تن است و هر فرد انسانی بر اثر ارتباط خصوصیات روانی و جسمی موجود ،دست به عمل می زند.هیچ رفتاری جداگانه و در خلا انجام نمی گیرد و هیچ عملی مستقل از سایر اعمال و خصوصیات موجود بروز نمی کند.مثلا اگر شما قبل از خوردن غذا عصبانی بوده و یا ناراحتی شدید دیگری داشته باشید،مسلما آن لذتی را که از غذا در موارد مناسب تری می برید،نخواهید برد.[1]

آدمی یک موجود چند بعدی است و نمی توان صرفا با یک بعد در مورد آن نظر داد.مثلا ناراحتی های عاطفی موجب  بسیاری از مرض های گوارشی و حتی قلبی  می شود و همچنین بعضی از مشکلات جسمی موجب ناهنجاری های رفتاری انسان است.مثلا یک فرد افلیج شاید در برخورد ها کج خلق و گوشت تلخ باشد [2].و یا آدم کوتاه قد انسانی قد و درگیر.

شاید داستان تاریخی انوشیروان  و مستاجر موید همین نکته باشد:

می گویند در روزگار انوشیروان، مستاجری به دادخواهی نزد انوشیروان شد و گفت:حاکم چه نشسته ای که صاحبخانه من در حقم ظلم می کند .

انوشیروان نگاهی به مرد انداخت و گفت:دروغ می گویی.تو کوتاه قدی و کسی نمی تواند به امثال تو ظلم کند.

مرد گفت:ای حاکم :صاحبخانه من از من هم کوتاه تر است!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه ما به عنوان مربی دانش آموزان نبایستی صرفا با دین یک بعد در مورد آنها قضاوت کنیم و همچنین بایستی به آنها گوشزد نماییم که اگر می خواهید خوب زندگی کنید و از آن لذت ببرید یا تعریف باکلاس ترش از نظر بهداشت روانی در حد بالایی باشید،بایستی از جهات مختلف خود را تقویت کنید.هم روح و هم روان.هم تغذیه مناسب داشته باشید و هم غذای روح خود را به موقع و در حد و اندازه مناسب میل کنید.چرا که:

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست

که هر چیزی به جای خویش نیکوست

این زندگی که من می بینم اصلا با سکون هیچ سنخیتی ندارد.دائما در کش و قوس است.انسان همیشه در کشمکش است واتفاقا در همین گیر و دار است که می تواند لذت ببرد.

 

به گمان من زندگی مانند الاکلنگ است که تاب خوردن و لذت بردن از آن در گرو کم و زیاد کردن نیروست.وگرنه اگر همه نیروها متوازن باشد هیچ لذتی هم در کار نخواهد بود.

آدمی که این موضوع را بفهمد تقریبا هیچ مشکلی با بهداشت روانی خود نخواهد داشت.امادشخصی که با این موضوع کنار نیاید همیشه دلزده خسته و نومید است و احتیاج به کمک دارد.

بنازم روان حافظ را که برخلاف شعرای معاصر هیچ بیتی که بوی یاس و نا امیدی سرخوردگی باشد در دیوانش نیست:

هان مشو نومید کو آگه نهی از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

شما این بیت زیبا که بوی امید و زندگی از هر جای آن می چکد را با این مقایسه کنید:

بیتوته کوتاهیست جهان در فاصله بین گناه و دوزخ

خورشید همچون دشنام برمی آید و روز شرمساری جبران ناپذیریست

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو[3]

شعری به غایت زیباست اما امید به زندگی را در آن نمی بینم

آنجور که مطلع هم هستم زندگی حافظ مرفه تر از شاملو هم نبود

و یا این شعر بسیار زیبا اما:

دردهای من جامه نیستند

تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا زنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست.[4]

خلاصه اینکه زندگی یاد گرفتنیست و بهداشت روانی هم .

 تو به عنوان یه آدم که چند صباحی تو این وادی که هفت میلیارد روی خاک و یه چند صد میلیاردش هم زیر اونند داری گام میزنی بهتره که حالش رو ببری نه اینکه حال خودت و دیگران را بگیری.

زندگی تر شدن پی در پی

 زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمیست[5]

 

 



[1] شاملو.دکتر سعید.بهداشت روانی.چاپ هفتم.1366.انتشارات رشد.

[2] البته این مطلق نیست.انسان اینقدر پیچیده است که در در یک قالب نمی گنجد.و افراد بسیار زیادری هستند که با وجود نقص جسمانی  و شناختی خود منشا اثر فراوانی بوده و هستند.مثلا استیون کینگ.بزرگترین نظریه پرداز فیزیک معصر که فلج کامل است و صرفا به وسیله کامپیوتری که با حرکت چشم کار می کند با دنیا مرتبط است و یا بیل گیتس رئیس اسبق مایکروسافت که اوتیسم است و استیو جاز خالق اپل و آیفون کهبه خاطر عدم ارتباط صحیح با دوستان از طرف آنها مسخره می شد وووو

[3] احمد شاملو

[4] قیصر امین پور

[5] سهراب سپهری

علی قائمی

سرگروه روان شناسی بابلسر

۹۱/۹۱

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:45  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

ترانسکشوال کیست؟؟؟

ترانسکشوال کیست؟؟؟

هویت هر انسانی از چندین بخش تشکیل شده است؛هویت اجتماعی،٬ هویت قومی،٬ملی٬،سیاسی و ….هویت جنسی هم بخشی از هویت فرد است.مرکز اصلی بدن که تعریف انسان از هویت خود-از جمله هویت جنسی -را بر عهده دارد٬در مغز واقع شده است.

 

 

 

TS مخفف ترانس سکشوال، یا اختلال هویت جنسی است. به بیان دیگر فرد مبتلا به TS دچار اختلال نسبت به جنس خود می شود، یعنی روح و روان فرد با ظاهر جسمی فرد در تعارض است. مثلاً شاید فرد از لحاظ جسمی یک پسر باشد اما از لحاظ روحی، روانی، تمایلات و تفکرات، یک دختر محسوب شود، یا بالعکس این قضیه، برای همین TS یک بیماری روانی است. ترانس سکشوال ها در طول حیات خود دائماً از جنسیت بیولوژیک خود ناراضی هستند و تمایل و اصرار تعلق به جنس مخالف خود را دارند و برای همین پیوسته درصدد کسب خصوصیات ظاهری جنس مخالف خود و رهایی از خصوصیات جنسی خود هستند،

 

افرادي كه به اختلال هويت جنسي (Gender Identity disorder) مبتلاهستند، آن گروه از بيمارانند كه در شناخت هويت جنسي خود دچار اختلال شده اند. مشكل اين بيماران به هيچ وجه داشتن يا نداشتن رابطه جنسي نيست.

    آنها در ذهن و روانشان خود را از جنسي ديگر مي بينند و مي گويند كه زنان يا مرداني هستند كه به اشتباه در قالب مرد يا زن متولد شده اند. آنان عاشق هويت نهان خود هستند. در عين حال هيچ علاقه اي به گذشته خود ندارند. مايلند فراموش كنند كه نام بدو تولدشان چه بوده و هيچ گاه به آلبوم عكسي رجوع نمي كنند. آنها دختر يا پسري را كه در عكس مي بينند، نمي شناسند و خود را با او بيگانه مي دانند. بدن اين بيماران از نظر فيزيكي دچار هيچ نقصي نيست و شايد به همين سبب در دوران بيماري تجربه هاي تلخي از جمله رفتن به سربازي، تحصيل در كنار همكلاسي هاي دختر يا پسر، ازدواج با جنس مخالف و حتي بارداري و زايمان را از سر گذرانده باشند. اين بيماران از زماني كه پي به بيماري خود مي برند يا ناآگاهانه علائم بيماري را در خود كشف مي كنند، مورد تمسخر و طعنه قرار مي گيرند، زيرا رفتار آنان رفتار جنس مخالف است و گروه همجنسان، اين رفتارها را برنمي تابند.

 

 

 

 

ترانس سکشوال فردی است که تناسب بین معادله ی بین آلت تناسلی و جنسیت خود را قبول ندارد و تضادی بین این دو می بیند.به زبان ساده تر٬آن بخش از مغز انسان ترانس سکشوال که به هویت جنسی مربوط می شود و آن را تبیین می کند٬در تضادی کامل با ساختار فیزیکی بدن و شکل و شمایل آلت جنسی او قرار دارد.این تضاد به این گونه نیست که فرد خودش تصمیم بگیرد-یا فکر کند-که ترانس سکشوال است.و از جنبه ی روانی خیلی عمیق تر از این هاست.به عبارت دیگر٬یک ترانس سکشوال از جهت نگاه به خود و به هویت و جنسیت خود٬براین باور است که فیزیک او (بدن٬،تن، و آلت تناسلی)با درونش(روح٬،جان و روان او)همخوانی ندارد.یک« ترانس سکشوال با ظاهر مردانه»بر این باور است که او وجوداً یک زن است٬اما «اشتباهی»در بدن یک مرد زاده شده.و یک «ترانس سکشوال با ظاهر زنانه»هم فکر می کند که او روحاً و باطناً یک مرد است و اشتباهاً در یک جسم زنانه گنجانده شده است.فرد ترانس سکشوال از این دوگانگی درون و بیرون خود رنج می برد و می خواهد هر چه زودتر روان خود را از این جسمی که به وی تعلق ندارد نجات دهد٬ پس با خوردن داروها و قرص های هورمونی سعی می کند جسم خود را به شکلی تغییر دهد که هر چه بیشتر با درونش همخونی داشته باشد.اما او زمانی به آزادی و رهایی کامل می رسد که با عمل جراحی تغییر جنسیت بدهد و خود را از شر آلت تناسلی ای که با آن احساس بیگانگی می کند رهایی بخشد.چرا که تفاوت بیت آلت جنسی فرد و جنسیت و هویت جنسی او ٬به یک تضاد عمیق ذهنی تبدیل می شود که از جهت روحی و روانی عواقب ناگواری بر او دارد.لذا او می خواهد هر چه زودتر خود را از این گرفتاری و مخمصه نجات دهد.

آنها در ذهن و روانشان خود را از جنسي ديگر مي‌بينند و مي‌گويند كه زنان يا مرداني هستند كه به اشتباه در قالب مرد يا زن متولد شده‌اند. آنان عاشق هويت نهان خود هستند. در عين حال هيچ علاقه‌اي به گذشته خود ندارند. مايلند فراموش كنند كه نام بدو تولدشان چه بوده و هيچ گاه به آلبوم عكسي رجوع نمي‌كنند. آنها دختر يا پسري را كه در عكس مي‌بينند، نمي‌شناسند و خود را با او بيگانه مي‌دانند. بدن اين بيماران از نظر فيزيكي دچار هيچ نقصي نيست و شايد به همين سبب در دوران بيماري تجربه‌هاي تلخي از جمله رفتن به سربازي، تحصيل در كنار همكلاسي‌هاي دختر يا پسر، ازدواج با جنس مخالف و حتي بارداري و زايمان را از سر گذرانده باشند. اين بيماران از زماني كه پي به بيماري خود مي‌برند يا ناآگاهانه علائم بيماري را در خود كشف مي‌كنند، مورد تمسخر و طعنه قرار مي‌گيرند، زيرا رفتار آنان رفتار جنس مخالف است و گروه همجنسان، اين رفتارها را برنمي‌تابند.

 

 

 

چنین فردی معمولاً از همان سنین کودکی(پنج تا ده سالگی)متوجه اختلاف و تضاد گفته شده می شود٬اما به صورت گنگ و نامفهوم. و شاید در همان سنین کودکی٬صادقانه و براساس شناخت و درک خودش حرکات و اداها و رفتارهای آن جنسی  را در پیش بگیرد که از نظر ذهن و روان،٬خود را تعریف می کند٬(نه آنطور که ساختمان ظاهری بدنش نشان می دهد). اما والدین و یا اطرافیان آنرا نامناسب و حتی عجیب می بینند.مثلا اگر این کودک از نظر شکل آلت تناسلی پسر باشد٬به پوشیدن لباس دخترانه رو می آورد(اگر خواهر نداشته باشد٬ به لباس مادر رو می آورد)والبته گاهی بعضی خانواده ها هم با یک شوخی از کنارآن می گذرند که «بچه» است و نمی فهمد.البته این را همین جا باید اضافه کنیم که برخلاف تصور رایج٬ ،هر کودکی که در سنین اولیه لباس جنس مخالف می پوشد٬ حتما یک ترانس سکشوال یا همجنسگرا نخواهد شد.

 

 

 

نکته ی قابل ذکر دیگر این است که یک ترانس سکشوال ٬همجنسگرا نیست.به این دلیل که فرضاً یک پسر/مرد ترانس سکشوال چون روحاً و جاناً و طبیعتاً خود را یک زن می داند و بدن پسرانه/مردانه ی خود را به رسمیت نمی شناسد٬،تمایل جنسی به یک مرد را هم دال بر همجنسگرا بودن خود نمی داند٬بلکه بالعکس؛می گوید من زنی هستم که به جنس مخالف خودم(مرد) گرایش دارم٬ هرچند که روح و جانم در یک بدن اشتباهی گرفتار آمده باشد. آنچه که یک ترانس سکشوال می خواهد این است که تناسب فیزیکی بدن و آلت تناسلی خودش با روان و احساس و جان درونش یکی شود٬ و بعد از عمل جراحی٬ می خواهد با یک نفراز جنس مخالف ازدواج نماید. یعنی اگردختر ترانس سکشوال بوده ٬بعد از تغییر جنسیت و مرد شدن با یک زن ازدواج می کند و یک پسر ترانس سکشوال بالعکس.

به زبان دیگر یک همجنس گرا شاید از جنسیت خود راضی باشد درست برعکس ترنسشوال.برای فهم بهتر مسئله بهتر است زبان حال یکی از آنها را اینجا بیاورم:

 

" اکثرا اینطور تصور میشه که ما ترانسکشوال ها، همجنس گرا (هموسکشوال) هستیم. حتی خانواده هامون نیز در بدو امر ما رو همجنس گرا می دونن. اما تنها نقطه اشتراک ما با هموسکشوال ها اینه که همه جزو اقلیت های جنسی محسوب می شیم. عمده ترین تفاوتی که ما با همو ها داریم اینه که ما از جسم و اندام معرف جنسیتمون بیزاریم و تلاش غایی و نهایی ما در جهت هورمون تراپی و انجام عمل تغییر جنسیته، چیزی که اصلا در همجنس گراها وجود نداره. اکثر ترنسها از اوان کودکی این دوگانگی و تضاد بین روح و جسمشون رو نشون میدن. این تضاد در کودکان بیشتر به شکل ترجیحات در انتخاب بازی، اسباب بازی، همبازی، نحوه ی لباس پوشیدن و رویا بافی بروز پیدا می کنه

 

و همه اين زمان‌هاي نامعلوم فقط يك علامت سوال را در ذهنم ايجاد كرده كه چرا با همان جنسيتي كه مي‌خواستم متولد نشدم. گرفتار آمدن در زندان تن؛ بيماري "ترانسكشوال""transexual در من و دوستاني كه دچار بحران هويتي هستيم و درمانده از اين كه چرا بايد خود را قبول نداشته باشيم و هم‌چنان به هيچ جوابي نمي‌رسيم غير از ماندن بر سر دوراهي كه من كدامينم؟ "

 

 

 

 

تضادی که فرد ترانس سکشوال از همان دوران کودکی مابین ماهیت درونی و بیرونی (ظاهر و باطن) خود حس می کند٬درد و رنج٬ تنهایی و انزوا٬ و فشار زیادی به او تحمیل می کند٬ و او گیج و منگ از این قائله٬ نه تنها نمی داند چرا باید وضع این گونه باشد٬ بلکه ناآگاهی اطرافیان٬ شماتت٬ تحقیر٬ سرزنش و سرکوفت های خانواده و اطرافیان هم مزید بر علت می شود و بر رنج او می افزاید.

 

 

 

دلایلی که برای ترانس سکشوال شدن افراد ابراز شده٬همگی دلالت بر این دارند که هنگامی که جنین در رحم مادر است٬اگر مادر دچار فشار و استرس شود این امکان وجود دارد که سیستم اعصاب و هورمون های جنین را دچار اختلال کند٬ و همین باعث می گردد که جنین بعدا ترانس سکشوال شود.

 

 

 

علت اصلی بروز آن در فرد به عملکرد هورمون ها در بدن برمی گردد. تغییرات هورمونی در هفته ششم دوره جنینی آغاز شده و تا ماه سوم دوره جنینی پایان می گیرد، بنابراین اینکه نوزاد در بدو تولد پسر یا دختر شناخته شود کاملاً تحت تاثیر ترشح یا عدم ترشح «آندروژن ها» در دوره جنینی یعنی قبل از تولد است و تاثیر تستوسترون بر سلول های عصبی مغزی مسوول زنانه یا مردانه شدن مغز در نواحی مانند هیپوتالاموس است و مغز زنانه یا مردانه را شکل می دهد.

 

 

 

در مورد پس از تولد که باعث ابتلا یا تشدید این حالت بشود گفت که اصولاً کسب هویت زنانه یا مردانه در انسان بیشتر تابع مسائل پس از تولد است تا قبل از تولد. احساس متعلق بودن به جنس مرد یا زن بیشتر نتیجه تعاملات میان کودک و ارزش ها و نگرش های والدین است. از دخترها انتظار می رود رفتاری لطیف و ملایم داشته باشند، عروسک بازی کنند و… از پسرها رفتار پرجنب و جوش، حتی خشن و بازی هایی چون شمشیربازی، تفنگ بازی و… که این نقش ها به مرور در ذهن کودکان نهادینه و به الگو تبدیل می شود. یکی از علل اختلال هویت جنسی آن است که والدین یا سایر افراد مهم زندگی، کودک را تشویق به رفتارهای جنس مخالف می کنند، مثلاً لباس جنس مخالف را به او می پوشانند و او را تشویق به بازی های جنس مخالف می کنند.

 

 

 

راه حل یک ترانس سکشوال برای خلاص شدن از زندانی که بدان گرفتار آمده این است که تغییر جنسیت دهد.این امر باعث می شود فرد خود را باز یابد و با باطن و ظاهری متناسب با هم زندگی کند.این ادعای محققان هم ناگفته نماند که ترانس سکشوال ها از استعداد هنری بالایی برخوردارند. ترانس سکشوال ها عموما دیرتر از هم سن و سالان خود به رشد فیزیکی می رسند٬ مثلا ممکن است کلفت شدن صدا یا رشد موی بدن یک پسر ترانس سکشوال دیرتر بروز کند.

 

 

 

نمی توان منکر وجود این بیماران در جامعه شد، همچنین عدم حمایت این افراد از سوی هیچ ارگانی، حتی نهادی چون خانواده و آسیب هایی که ممکن است عوارض این بیماری بر سلامت فرد و اجتماع داشته باشد

 

 

مسوول اورژانس اجتماعي سازمان بهزيستي خراسان شمالي در اين خصوص به ايسنا مي‌گويد: اختلال هويت جنسي به معناي عدم رضايت مستمر فرد از جنسيت خود و احساس تعلق به جنس مخالف است و فرد تمايل دارد خود را به صورت جنس مخالف تغيير دهد.

 

مهين حميدي مي‌افزايد: بيماري ترانسكشوال (TS) از اختلالات روانپزشكي است و يك بيماري تاييد شده است و با استناد به ماده واحده لايحه قانوني سازمان بهزيستي مصوبه سال ‌59 شوراي انقلاب و آيين‌نامه اجرايي مصوبه هيات وزيران در تاريخ ‌3/3/71 مسووليت افرادي كه در معرض آسيب‌هاي اجتماعي قرار دارند به بهزيستي واگذار شده است.

 

وي ادامه مي‌دهد: از سال ‌1379 كميته ساماندهي اختلال هويت در چهار بخش كميته حقوقي، ‌درمان و دارويي، ‌بخش آموزشي و پژوهش و اطلاع‌رساني تشكيل شده و از سال ‌85 نيز كمك هزينه درمان اين افراد از سوي دفتر امور آسيب‌ديدگان اجتماعي پرداخت مي‌شود.

 

وي مي گويد: كمترين هزينه درماني اين بيماري ‌50 تا ‌70 ميليون ريال است.

 

اين مسوول خاطرنشان مي‌كند: در اختلال هويت جنسي فرد از زماني كه خود را مي‌شناسد يعني از سن سه سالگي با مشكل مواجه مي‌شود و عوامل ژنتيكي و محيطي از علل بروز اين مشكل است.

 

وي مي‌افزايد: در اين زمينه به عنوان عوامل بيروني و محيطي، رفتارهاي غلط والدين با فرد مطرح است كه ظاهر كردن كودك در پوشش جنس مخالف مانند بلند كردن موي پسر و پوشاندن لباس دخترانه به پسر يا بالعكس از رفتارهاي اشتباه با كودك است.

 

وي ادامه مي‌دهد: جامعه‌اي كه از اين اختلال آگاهي ندارد برچسب انحراف به چنين افرادي مي‌زند و موجب كناره‌گيري آنها از جامعه مي‌شود و اين امر موجب مي‌شود كه فرد در رشد اجتماعي راهي نداشته باشد و منزوي و در حاشيه باقي بماند.

 

مسوول اورژانس اجتماعي سازمان بهزيستي خراسان شمالي مي‌گويد: ازدواج اين افراد ميسر است و از نظر روابط جنسي و زناشويي مشكلي ندارند اما بارداري‌شان ممكن نيست.

 

وي بيان مي‌كند: بيماران ترانسكشوال بعد از عمل جراحي در بيشتر موارد از سوي خانواده طرد مي‌شوند و جامعه نيز ديد مثبتي به آنها ندارد زيرا مساله اختلال هويت جنسي به عنوان يك بيماري از سوي مردم و جامعه ناشناخته مانده است.

 

حميدي مي‌گويد: اين افراد قبل از عمل به مدت شش ماه تا يكسال در پوشش جنس مخالفند تا خود را با وضعيت جديد تطبيق دهند.

 

وي ادامه مي‌دهد: از نظر شرعي نيز اين موضوع مشكلي ندارد و با فتواي امام (ره) در سال ‌67 مبني بر تطابق روح و جسم مجوز عمل صادر شده است.

" متن فتوای امام خمینی ...برای ترانسکشوال ایرانی

 در ايران مريم خاتون ملك آرا اولين كسي بود كه موفق شد در سال 1365 با امام خميني (ره) ملاقات كرد و با نامه ايشان كه محتوي صدور فتوا جهت تغيير جنسيت (ترانس سكسوال ها) با تاييد پزشكي بود به پزشكي قانوني مراجعه كرد و همانجا اولين مجوز تغيير جنسيت از سوي پزشكي قانوني در جمهوري اسلامي ايران صادر شد. خانم مريم خاتون ملك آرا قبل از عمل جراحي فريدون نام داشت. و در سال 1354 نامه اي به امام خميني (ره) كه در نجف بودند نوشت كه امام رحمـة الله به اين گونه پاسخ دادند: تغيير جنسيت بلامانع است و بعد از عمل تكليف يك زن بر شما واجب است: از سال 1365 در كشور ايران كلينيك ها اقدام به عمل جراحي نمودند كه تا كنون نيز ادامه دارد.

در حال حاضر در سازمان بهزيستي كشور واحدي بنام اداره آسيب ديدگان اجتماعي بهزيستي كشور مسئوليت رسيدگي به اين بيماران را به عهده دارد.

ــ سال 54 به نجف نامه نوشته شد.

ــ سال 65 فتوا صادر شد. يك هفته بعد عمل جراحي شروع شد"

 

 

 

وي مي گويد: در استان خراسان شمالي در اين رابطه فقط كار مشاوره به صورت رايگان انجام مي‌شود تا فرد از نظر روحي قبل از عمل جراحي آماده شود اما عمل در استان‌هاي ديگر مانند تهران و خراسان رضوي انجام مي‌شود.

 

كارشناس مسوول آسيبهاي اجتماعي سازمان بهزيستي خراسان شمالي نيز مي‌گويد: در بيشتر استانها تعداد بيماران ترانسكشوال كم است.

 

همايون غلامي خاطرنشان مي‌كند: هزينه درمان اين افراد به‌صورت كامل از طريق بهزيستي پرداخت مي‌شود و كمترين مبلغ اين هزينه حدود پنجاه ميليون ريال مي‌شود.

 

وي ادامه مي‌دهد: علاوه بر هزينه عمل، مباحث ديگري مانند نگرش خانواده، ‌تغييرات رواني و جامعه نيز وجود دارد بنابراين بايد با اين افراد مشاوره‌هاي خاصي صورت گيرد تا به صورت همه‌جانبه آماده شوند.

 

غلامي مي‌افزايد: متاسفانه آمار افسردگي در بيماران TS بالاست.

 

مديركل بهزيستي خراسان شمالي نيز در اين خصوص به ايسنا مي‌گويد: افرادي كه اختلال هويت جنسي دارند وقتي به سن خاصي مي‌رسند احساس مي‌كنند متعلق به جنس مخالفند و از نظر آناتومي جنسيت مخالف را دارند.

 

 

علي كاظم‌زاده مي‌افزايد: اين افراد با مراجعه به بهزيستي و معرفي خود تحت حمايت اين سازمان قرار گرفته و پس از تشخيص مشكل، از خدمات درماني به صورت رايگان بهره‌مند خواهند شد.

 

 

وي ادامه مي‌دهد: خوشبختانه تعداد بيماران ترانسكشوال در خراسان شمالي زياد نيست.

 

وي اظهار مي‌دارد: مراكز مشاوره در بهزيستي فعال است و افرادي كه احساس مي‌كنند اين مشكل را دارند مي‌توانند به مركز مراجعه و خود را معرفي كنند.

 

اين مسوول افرادي را كه به نوعي معلول حساب شوند يا ضايعه نخاعي دارند هم‌چنين بيماران رواني، زنان سرپرست خانوار، كودكان بي‌سرپرست و سالمندان را جزو جامعه هدف سازمان بهزيستي عنوان مي‌كند.

 

 

وي هم‌چنين خاطرنشان مي‌كند: اگر فردي بيماري خاصي داشته باشد بايد از طريق انجمن بيماري‌هاي خاص تشكيل پرونده دهد تا مورد حمايت قرار گيرد و از طريق بيمه خدمات درماني حمايت شود.

بنابر آمارهاي پزشكي قانوني، ظرف 6 سال گذشته 422 نفر از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسي به كميسيون‌هاي روانپزشكي درخواست داده‌اند؛ اما از اين تعداد فقط 188 نفر تا مرحله كميسيون پيگيري خود را ادامه داده‌اند و 124 نفر از اين تعداد پاسخ مثبت دريافت كرده‌اند؛ به معناي آن كه مي‌توانند دست به عمل جراحي بزنند و تغيير جنسيت بدهند.


 

 

 

 

 

 

 

درمان اين بيماري چيست ؟

اين بيماري درمان پذير نيست و لاعلاج محسوب ميگردد، و درمان آن تغيير در جنسيت به روش هورموني و همراه با جراحي ميباشد.

 

 

 

 

تشخيص :

 

اولين مرحله درمان، تشخيص صحيح و قطعي ميباشد. چون با درمان هورمونال و جراحي سير را برگشت ناپذير بايستي درنظر گرفت.

 

تشخيص معمولا توسط خود فرد صورت ميگيرد و اغلب با تائيد دوستان و خانواده همراه است. و لازم است اين نارضايتي جنسيتي بطور مداوم و حداقل براي دو سال استمرار داشته باشد. < اقتباس از مجله ارولوژي اروپا may 2006 > .

 

تائيد دوستان و خانواده بر اساس مشاهده رفتار و تمايلات فرد مطابق با جنس مخالف واستمرار علائم طي مدت طولاني خواهد بود. البته عملا در موارد مشاهده شده در کلينيک تو سط اينجانب مقاومت ومخالفت شديد خانواده و سعي در درمان، جهت اثبات سلامت جنسي به خود فرد ميباشد که چون مشکل در روان فرد و براي بيماران transsexualism غير قابل برگشت ميباشد، تلاش خانواده موفق نميباشد و حداکثر با تهديد فرد به طرد از خانواده منجر به اجباره فرد به تحمل شرايط موجود خواهد شد ، که منجر به عوارض روحي و افسردگي و حتي امکان خطر خودکشي نيز ميباشد.

 

    منبع: انجمن جامعه شناسي دانشگاه آزاد

    

 روزنامه جام جم، شماره 2532

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 18:40  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

گزارش سه ماهه گروه روان شناسی آموزش و پرورش بابلسر

به نام خدا

 

گزارش سه ماهه گروه روان شناسی آموزش و پرورش بابلسر

1.      بررسی کتاب و نوشتن گزارشی در مورد  آن و ارائه آن به استان
کتاب از دید دبیران گروه دارای محاسن و معایب فراوانی است.در این گزارش سعی شد تا با تکیه بر  ایرادات کتاب از دید دبیران، نقطه نظرها داده شود.
البته سالهاست که این نظرها داده می شود ولی ترتیب اثر موثری داده نشده.لیکن با توجه به وظیفه این عمل مجددا انجام شد و گزارش کتبی آن هم حضورا و هم به وسیله روند اداری به رابط محترم تحویل داده شد.

2.      ارائه مقالات
چندین مقاله از جمله " آیا سربازان آدم کش، انسان های شریری هستند؟"،"تصور قالبی"،"وراثت یا محیط" و .....با توجه شرائط به مدارس و استان ارسال شد.در این مقاله ها سعی شده که مضامین بکر و غیر تکراری انتخاب شده همچنین با نگاهی متفاوت  و همچنین به جنبه کاربردی آن توجه بیشتری شده است.

3.      بازدید از مدارس
سعی شد تا در این بازدید ها حرمت همکاران رعایت شود و انتقادات به نوعی باشد که مقاومتی ایجاد نکند.

4.      جلسات
با وجود مشکلاتی که در این زمینه وجود داشت ،این مهم انجام شد و رایزنی های همکاران در بعضی موارد مانند طرح  سوالات استاندارد بسیار مفید واقع شد.

5.      شرکت در مسابقه طرح سوالا های استاندارد
در این زمینه گروه ما  به کسب مقام پنجم نائل شد

6.      شرکت در مسابقه الگوی برتر تدریس
با مساعدت آقای اسماعیل نیا رابط محترم سرگروهها ،امکانات نسبتا خوبی محیا شد و در کل تدریس آقای علی اصغر قائمی به صورت سی دی به مسابقه ارسال شد

7.      شرکت در جلسات سرگروها در روز سه شنبه

8.      فعال نگه داشتن وبلاگ گروه به آدرس

http://rawanbabolsar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 20:32  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

آیا سربازان آدم کش انسان های شریری هستند؟

 

 

برای پاسخ به این سوال بایستی نگاه علمی و تجربی دقیقی به موضوع  داشته باشیم.

در 1969گروهی از سربازان آمریکایی که در ویتنام خدمت می کردند تعدادی غیر نظامی رادر دهکده مای لای قتل عام کردند و برگ دیگری بر دفتر رسوایی های بشر افزودند . البته همانطور که می دانید آخرین برگ آن نبوده و بعداز جنگ ویتنام .جنگ افروزان دنیا به بهانه های مختلف دست به کشتار انسان ها زده اند که نمونه آن را در جنگ 8 ساله ایران تجربه  کرده ایم و اکنون در لبنان .رمزی کلارک دادستان سابق آمریکا در سخنرانی خود گفت :بر ژینسکی(وزیر خارجه وقت آمریکا) در  زمان جنگ ایران و عراق گفت:بگذارید آنها همدیگر را بکشند.با شنیدن این مطلب با خود می گویم |آیا خود بر|ژینسکی می تواند با دست خود آدم بکشد؟بد نیست برای فهم این موضوع مطلب زیر را بخوانیم

مصاحبه زیر از مایک والاس گزارشکر سی بی اس است با یکی از سربازانی که در این جنایت حضور داشته اند.

هر هیلوکوپتر چند نفر سرنشین داشت؟

5نفر.نزدیک دهکده فرود آمدیم و همه به خط شدیم.به سوی دهکده حرکت کردیم.آنجا مردی را دیدم که توی پناهگاه کز کرده بود.یکی از افراد داد زد که این اشغال اینجاست.

چند سالش بود؟نظامی بود یا پیرمرد؟

یک پیرمرد.آنوقت گروهبان داد زد:او را بکش. سرباز اورا کشت.و بعد به سمت دهکده حرکت کردیم و شروع به بازرسی و جمع آوری آدمها و بردن آن به سمت وسط دهکده کردیم.

چند نفر را جمع کردید؟

تقریبا 40 نفر مرد زن و بچه حتی بچه های شیرخوار.انها را کنار هم توده کردیم و و ودارشان کردیم چمباتمه بزنند.ستوان کالی گفت:می دانید که باید چه کنید؟گفتم بله .فکر کردم او می خواهد آنها زیر نظر داشته باشیم.ستوان رفت و بعد از دقایقی بر گشت و گفت : چرا آنهارا نکشته اید؟.........من می خواهم همه آنها را بکشید......و به این ترتیب همه ما نفری چند خشاب درون جمعیت خالی کردیم........بعد دنبال آدم های دیگر گشتیم 70-80 نفر دیگر از زن و مرد و بچه را پیدا کردیم و در یک گودال با نارنجک وگلوله آنها را کشتیم البته با تک تیر اینکار را کردیم تا گلوله مان هدر نرود.(عجیب است به جای جان انسان به حرام نشده فشنگ اهمیت می دهند.)

چرا این کار را کردید؟

چون احساس کردم که به من دستور داده شده. در آن لحظه حس می کردم که دارم کار درستی انجام می دهم.چون من دوستانی را از دست داده بودم.و این توی ذهن من مانده بود.اما بعدا حالم گرفته شد.

شما خانواده دارید؟

بله زن و 2بچه

پدر 2بچه چگونه می تواند به سوی بچه های شیرخوار شلیک کند؟

نمی دانم

آیا آنها التماس می کردند.

چرا .آنها التماس می کردند و می گفتند:نه نه ..نه ..و مادر ها بچه ها در بغل می فشردند.و.....اما افراد به شلیک ادامه می دادند.آنها دستهایشان را تکان می دادند و التماس می کردند و ما شلیک می کردیم.(روزنامه نیویورک تایمز،25نوامبر1969)[i]

همانطور که ملاحظه کردید این سربازان افراد شریری نیستند بلکه مردم عادی هستند که می خواهند وظائف خود را به خوبی انجام دهند.اما تقریبا همه آنها بعد از جنگ دچار ناراحتی های عصبی می شوند که در روان شناسی به آن استرس پس از ضربه((PTSD می گویند.

البته فرماندها و رجل سیاسی که بانیان این جنایت ها هستند به دلیل دوری از صحنه جنگ و این که مستقیما درگیر نمی شوند زیاد احساس گناه نمی کنند.بنابر این تعجب نمی کنم اگر هیتلر بوش و  برژینسکی حتی از بریدن سر مرغ هم ابا کنند.

امان از این آدمیزاد دو پا

علی اصغر قائمی امیری



[i] زمینه روان شناسی.هیلگارد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:10  توسط گروه روان شناسی بابلسر  | 

تصور قالبی

تصور قالبی sterotypes

علی اصغر قائمی

سرگروه روان شناسی آموزش و پرورش بابسر

یادت هست که به دوستی یا اصلا کسی گفته باشی . از کوزه همان برون ترآود که در اوست یا تو هم مثل ایل و تبارت هستی یا جماعت اناث(زن)حیله گرند یا چیزی شبیه به این.

"تصور قالبی مجموعه استنباط هایی درباره صفات شخصیتی یا ویژگیهای جسمانی طبقه ای از مردم است."

ذهن ما متشكل از شبكه عظیمی از میلیاردها یاخته عصبی است كه همگی با هم در ارتباط هستند، برخی مستقیماً و برخی به صورت مداری از طریق دیگر یاخته های عصبی وقتی كلمه ای می شنویم، ممكن است نقطه ای در شبكه ذهنی ما فعال و موجب شود كه معنای آن كلمه را یادآوری كنیم . شنیدن كلمه ای نظیر « اتومبیل» و یا دیدن تصویر آن ممكن است معنای آن را فعال سازد . فعال سازی نظیر یك جریان الكتریكی است كه از یك نقطه به سمت خارج منتشر می شود و آن چه را در اطراف كلمه « اتومبیل» قرار دارد فعال می سازد. [i]

ذهن ما به صورت قالبی به تکمیل یا ساختن اطلاعات در مورد یک فرد یا افرادی می کند.مثلا اینکه آمریکاییها مغرورند.یا ایرانی ها مهمان دوست هستند.یا فلان طایفه خشن هستند.سوال اینجاست آیا می شود به این ساخته های ذهنی اعتنا کرد؟

در اکثر موارد این تصورات خطا هستند.ولی ما با پیش زمینه یا تصور قالبی که داریم ادراک و در ادامه رفتار خطایی خواهیم داشت.مثلا برای من زیاد پیش آمده که به من گفتند : فلان مدرسه نرو چرا که بچه هایش الند و بلند و جیمبلند.من با این پیش زمینه به آن مدرسه رفتم اما تنها چیزی که نبودند جیمبل بود.من کلاس های زیادی را دیده ام اما هیچ کلاسی مثل کلاس دیگر نبود .از طرفی هیچ کلاسی نیست که شباهت هایی با کلاس های دیگر نداشته باشد.اما فقط شباهت بود همین.خود کلاس دیگر که نبود.

شما نشنیدید که اصفهانی ها خسیسند.ولی آیا همه آنها همینطورند.شما نشنیدید که شمالی ها مهمان نواز هستند .شاید خیلی هایشان باشند اما من نیستم.کلا از مهمانی دادن خوشم نمی آید اما مهمانی رفتن را چرا؟نه اینکه خسیس باشم بل به این خاطر که حال پذیرایی را ندارم.بیشتر دوست دارم یه جا لم بدهم وپذیرایی بشوم.

مطلب دیگری که قابل توجه فمنیست هاست[ii] تصور ما از زن هاست.اگر کسی تو این مملکت بگوید که نشنیدم در باره زنها می گویند:زن شیطان است.زن ناقص العقل است و....یا درغگوست و یا یه چیزیش می شود.این تصورات هم قالبی هستند .

خیلی از مطالب ادبی و ضرب المثل ها هم می تواند موجب تصور قالبی شود.مانند اینکه "تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است."یا"عاقبت گرگ زاده گرگ شود."[iii]حال شما قضاوت کنید که ما تا چه حد تحت تاثیر تصورات قالبی خود هستیم.من نمی گویم داشتن تصور از موضوعی به ما کمک نمی کند.این تصور بایستی باشد اما بایید بدانیم که که هر تصوری قابلیت اصلاح را دارد.

بله بایستی تصور خود را از قالب درآورده،منعطفش کنیم.

سریال یانگوم(جواهری در قصر) سریال جالبیست .خیلی حرف هابرای گفتن دارد.یادم هست که استاد پزشک یانگوم که نمی دان اسمش یانگو هوا بود یا هو سو کو آن یا چیزی شبیه به آن به یانگوم و دوستانش گفت:"بایستی همه چیزهایی که از پزشکی می دانید دور بیندازید و از نو بدانید بدون پیش زمینه قبلی."این یعنی شکستن تصور قالبی.

این حرف منطقی به نظر می رسد اما انجامش بسیار سخت است.ولی این سختی می تواند لذت بخش باشد ،چرا که:

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی دوایش آتش است



[i] ساترلند ، ماكس، تبلیغات تجاری وذهن مصرف كننده،ترجمه سینا قربانلو، تهران،انتشارات مبلغان،1383

[ii] نهضت برابری حقوق زنان

[iii] گلستان سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 11:45  توسط گروه روان شناسی بابلسر  |